روایت تنها دیدار محمد بهمنبیگی از دبیرستان عشایری شیراز پس از انقلاب
۲۶ بهمن سالروز تولد محمد بهمنبیگی، بنیانگذار تعلیمات عشایری ایران است. معلمی که تفنگ را از دست عشایر گرفت و قلم به دستشان داد. حسین پیروان، فرهنگی بازنشسته، در این گزارش خاطرهای ناب از تنها دیدار بهمنبیگی از دبیرستان عشایری شیراز پس از انقلاب روایت کرده است؛ دیداری پرشور که با اشک و شوق دانشآموزان عشایر همراه شد.
به گزارش اول فارس، بیست و ششم بهمنماه، سالروز تولد مردی است که تاریخ آموزش ایران هرگز نامش را فراموش نخواهد کرد. محمد بهمنبیگی، بنیانگذار تعلیمات عشایری در ایران، کسی که از دل ایل و بیابان برخاست و چراغ علم را در سیاهچادرهای عشایر روشن کرد.
به بهانه این روز، حسین پیروان، فرهنگی بازنشسته که سالها در مجموعه آموزش عشایر فارس فعالیت داشته، خاطرهای ناب و شنیدنی از تنها دیدار بهمنبیگی از دبیرستان عشایری شیراز پس از انقلاب را روایت کرده است. روایتی از شوق، اشک و عشق به معلمی که معبدش را پس از سالها دوری دید.
از کازرون تا معبد عشایر
حسین پیروان، روایت خود را اینگونه آغاز میکند: یک سال بعد از اتفاق دوم خرداد (سال ۷۷) از کازرون انتقال موقت به شیراز گرفتم. مدتی در اداره کل آموزش و پرورش فارس در تردد بودم تا محل خدمتم را تعیین کنند. تا اینکه با موافقت خودم به اداره آموزش و پرورش عشایر فارس در خیابان ارم رفتم. هیچ شناختی از مجموعه عشایر نداشتم. آنجا حکم مرا به عنوان دبیرستان شبانهروزی عشایری شهید بهشتی شیراز در خیابان معدل زدند.
جایی که هیچگاه وارد آن نشده بودم و برایم غریب بود، اما دلخوش بودم که اینجا کسی مرا نمیشناسد و راحت کارم را انجام میدهم.
آن سال مدیر، محسن رجاییپناه بود که بعدها دوست خوبی شد. سه معاون دیگر داشت: احمد مرادی (معاون آموزشی)، جهانبخش نوروزی (معاون انضباطی) و علیاکبر طاهری (معاون پرورشی). من هم معاون بعدی یا مدیر دروس شدم.
آشنایی با مردی که چراغ علم را در چادرهای عشایر روشن کرد
پیروان ادامه میدهد: کمکم با مجموعه آشنا شدم و ویژگیهای دبیرستان عشایری و تاریخچه تأسیس آن و تلاشهایی که آن بزرگمرد، محمد بهمنبیگی، برای عشایر کرده بود را شناختم.
دبیرستان عشایری امکانات فوقالعادهای داشت: کلاسهای زبان، آزمایشگاههای فیزیک، شیمی و زیست، الکترونیک و مکانیک، خوابگاه، سلفسرویس، کتابخانه، سالن آمفیتئاتر، حمامها و امکانات مختلف دیگر.
اولین دیدار؛ وقتی پیپ خاموش میماند
بعد از مدتی جناب رجاییپناه به من گفت میخواهم به دیدار بهمنبیگی بروم، شما میآیید؟ مشتاقانه قبول کردم. با ایشان و دو دوست دیگر، امرالله یوسفی (دبیر ورزش و مسئول تربیت بدنی اداره عشایر) و دوست دیگری که نامش را به خاطر ندارم، راهی منزل بهمنبیگی در قصرالدشت، کوچه منبع آب شدیم.
اولین بار بود که ایشان را میدیدم. نشستم و رجاییپناه مرا معرفی کرد. بهمنبیگی احوالپرسی و چند سوال کرد که همین باب ارتباط بیشتر برای دیدارهای بعد شد. چرا که من نیز مثل همیشه سوالاتم را شروع کردم.
پیروان درباره ویژگیهای بارز بهمنبیگی میگوید: اولین ویژگی برجستهای که در ایشان دیدم این بود که از سوال کردن استقبال میکرد و پاسخهای درخور میداد. دوست داشت بگوید و بگوید. انگار از گفتن خسته نمیشد. دومین ویژگی اینکه سخن گفتن برایش عاشقانه و از ته دل بود و او را سرحال، زنده و شاد میکرد. آنقدر میگفت که فراموش میکرد پیپش را تمام کند.
وقتی بهمنبیگی مشتاق دیدار با یک کازرونی شد
ظاهراً فردی جدید خارج از محور عشایر به سراغش آمده بود و او دوست داشت فعالیت چند سالهاش را هر بار برایش داستانوار بگوید. همین سوال کردنهای من باعث شده بود که هر وقت مدیر تنها به سراغش میرفت، میگفت آن کازرونی را نیز با خود بیاور.
و بهمرور یکی از دیدارکنندگانش شده بودم. من سوال میکردم و ایشان میگفت. انگار با سوال کردن موتور سخن گفتن او را روشن میکردی. اگر بگویم اکثر داستانهای کتاب «به اجاقت قسم» را برایم گفت، اغراق نکردهام.
جرقهای که زده شد؛ بهمنبیگی باید به معبدش برگردد
بعد از یک سال جرقهای در ذهنم آمد که بهمنبیگی باید به معبدش، دبیرستان عشایری، بیاید و با فرزندانش دیدار کند. کاری شدنی اما سخت. چرا که بهمنبیگی بهخاطر فعالیتش در رژیم گذشته مورد قهر و غضب قرار گرفته بود و او برای دور شدن از اعدام، فرار را انتخاب کرده بود تا خود را به پناهگاهی برساند.
برای آوردن او به دبیرستان هم کمی شجاعت لازم بود و هم از خودگذشتگی.
پیروان ادامه میدهد: در ابتدا به مجموعه مدیریت دبیرستان گفتم. قبول داشتند، اما برایشان سخت بود. مطلب به اداره عشایر هم گفته شد و جناب حمزوی (رئیس اداره عشایر وقت) هم موافق بود و هم کمککننده برای دعوت. جالب اینکه مدیرکل هم از عشایر بود، ولی…
تنها کسانی که هم موافق بودند و هم مشوق، امرالله یوسفی و حمزوی بودند. با جناب حمزوی، یوسفی و رجاییپناه برای دعوت کردن بهمنبیگی به خانهاش رفتیم. مسئولیت آوردنش را پذیرفتم و گفتم اگر ایراد و یا اخطاری هم متوجه دبیرستان شد، میپذیرم، حتی در حد اخراج از آموزش و پرورش و یا انتقال دوباره به کازرون.

بهمنبیگی با تردید پذیرفت، اما خوشحال بود
یک روز مشخص و برنامه دیدار معین شد. هیچکس نمیدانست، حتی دانشآموزان. قبل آن با بهمنبیگی هماهنگ کردیم و ایشان نیز با توجه به شرایطی که در زندگیاش افتاده بود، با تردید قبول کرد، اما موافق بود و خوشحال. ترسش این بود که برای برگزارکنندگان این دیدار مشکلی پیش آید. دوست نداشت بابت این دیدار کسی اذیت و یا اخطار بگیرد.
مسئولیت آوردن بهمنبیگی از منزل به عهده یوسفی گذاشته شد و مسئولیت برنامه دبیرستان هم بر عهده مجموعه دستاندرکاران و بنده بود.
روزی که فرشته به زمین آمد
زنگ تفریح اول زده شد و بعد از نواختن زنگ دوم، همه دانشآموزان را به سالن آمفیتئاتر هدایت کردیم. همه دانشآموزان در بهت بودند که این ساعت کلاس و حضور در سالن چه مناسبتی دارد؟
بعد از استقرار دانشآموزان، با هماهنگی قبلی و سرِ وقت، بهمنبیگی وارد سالن شد. شور و شوق و اشک و دست زدن دانشآموزان تا لحظاتی سالن را فراگرفت. بهطوری که حالا کنترل سالن سختتر شده بود و نشاندن آنها روی صندلیهایشان نیاز به تلاش دوباره داشت.
پیروان با احساسات عمیق روایت میکند: دانشآموزان آن دوره تنها از بهمنبیگی نامی شنیده بودند و حالا آن اسطوره، آن رهنما، آن معلم همه عشایر کشور و آن الگوی جوانان عشایر را در خانه خویش میدیدند.
تشویقی که قطع نمیشد
رجاییپناه، مدیر دبیرستان، پشت تربیون قرار گرفت و ضمن خوشآمدگویی، پیام دیدار بهمنبیگی از دبیرستان را به دانشآموزان اعلام کرد و از او دعوت کرد تا با سخنانش دانشآموزان را مورد تفقد قرار دهد.
تا رسیدن بهمنبیگی پشت تربیونی که زمانی خودش بزرگان کشور را برای بازدید از دبیرستان دعوت میکرد، سالن دوباره از شوق و شادی منفجر شد. کف و سوت و دست، آنقدر ادامه یافت که تا چند دقیقه او اشک میریخت و حضار تشویقش میکردند و دست زدن متوقف نمیشد.
انگار فرشتهای دوباره از آسمان برایشان به زمین آمده بود تا راه نجاتشان که بهدست گرفتن قلم است را یادآوری کند و نشان دهد.
پیام بهمنبیگی به فرزندان عشایر
با کمک دستاندرکاران، سالن به سکوت رسید تا همه به سخنان پرچمدار تعلیمات عشایر گوش فرا دهند. اینجا بود که با هر جملهای و یا هر نفسی از بهمنبیگی، تشویقها جان میگرفت. او نیز دوباره به سر شوق میآمد تا آنچه را سالها پیش بذرشان را کاشته بود، یادآوری کند.
از سختیهایی که کشیده بود گفت. از مشقتهایی که برای بهدست آوردن چادری، یا تخته و گچی، یا وسیله نقلیهای، یا امکانات لازم کشیده بود و چگونه به هر مسئولی التماس میکرده است.
و دانشآموزان را دوباره به خواندن تشویق کرد که راه پیشرفت جامعه و توسعه کشور در کسب موفقیت علمی در دو رشته تجربی و ریاضی خواهد بود. باید چرخ عظیم توسعه را بر دوش مهندسین و پزشکان کشور قرار داد تا جامعهای سالم و شاد و پویا داشته باشیم.

خداحافظی با معبد؛ برای همیشه
جلسه پایان یافت و بهمنبیگی بعد از سالیانی که از این خانه و معبد دور بود، یکبار دیگر قبل از مرگش دیدار این محل را تجربه کرد و با دلی شاد از آنجا خارج شد. حالا بعد از سالها دوباره به معبدش آمده بود و دلکندن از آن بسیار سخت بود.
تصمیم برای بیشتر ماندن در کنار فرزندانش کاری سخت شده بود. از یکطرف دوست داشت بماند و با آن مجموعه که قبلاً بنا کرده بود خاطراتش را تجدید کند و دوباره زنده شود و زندگی را بیاموزد. از طرف دیگر امکان ایراد و اخطار برای آن مجموعه از این دعوت میرفت.
یکی را باید انتخاب میکرد. و او ادامه کار دبیرستان را بر ماندن خویش ترجیح داد و با دبیرستان خداحافظی کرد. خداحافظی که دیگر فرصت تجدید آن پیش نیامد.
حسین پیروان در پایان با تأکید بر نایاب بودن این دیدار میگوید: باید گفت بعد از انقلاب، تنها یکبار بهمنبیگی موفق به حضور در دبیرستان عشایری شهید بهشتی شد و دیگر آن واقعه اتفاق نیفتاد.
روحش شاد و یادش گرامی