گوشی همراه امیر اگر نیمهشب سوم تیرماه شارژ داشت، او حالا مرده بود. مثل ۱۶ همسایه دیگرشان که ساعت ۱:۱۴ نیمهشب، سه موشک اسرائیل، جانشان را گرفت.

روزنامه هممیهن: گوشی همراه امیر اگر نیمهشب سوم تیرماه شارژ داشت، او حالا مرده بود. مثل 16 همسایه دیگرشان که ساعت 1:14 نیمهشب، سه موشک اسرائیل، جانشان را گرفت. «آستانه» در همه 12 روز گذشته که حرف جنگ همهجا را برداشته بود، هنوز روی خوش داشت. مردم صدای چندانی هم از اطراف نشنیده بودند. خبرها اما از میان جنگلها، رودها و دریا گذشته و به آنها رسیده بود. نیمهشب سهشنبه اما برای آنها که کمتر صدای بمب و موشک شنیده بودند، یک تجربه تازه داشت.
ساکنان خیابان فردوسی آستانه اشرفیه، بامداد سوم تیرماه با صدای انفجار از خانههایشان بیرون آمدند و زبانههای آتش آنها را به سمت کوچه تعاون در این خیابان کشاند. شهر کوچک آنها شوکه شده بود: دو خانه مسکونی، خانه دو همسایه قدیمی دیگر وجود نداشت و از آنها فقط دو گودال بزرگ و عمیق و کوهی از آوار و آتش باقی مانده بود. آنها 16 نفر از همسایههایشان را در آخرین حملات اسرائیل به ایران، قبل از آتشبس رسمی از دست داده بودند؛ همان شبی که چند شهر ایران از شدت صدای انفجارها و پدافندها بیخواب شده بود. حالا از این 16 نفر، 12 نفر شناسایی شده و چهار نفر هنوز مفقود و ناشناس ماندهاند.
نیمهشب سوم تیرماه، خانهای که محمدرضا صدیقیصابر، دانشمند هستهای و اعضای خانوادهاش در آن اقامت داشتند، در آستانه اشرفیه موشکباران شد و همه 12 نفری که در خانه پدری صدیقیصابر بودند، شهید شدند. تعدادی از اعضای این خانواده همان لحظه جانشان را از دست دادند و قطعاتی از پیکرهایشان کمکم از زیر آوار بیرون کشیده شد. آنجا خانه پدر همسر محمدرضا صدیقیصابر بود؛ هفته پیش از حمله، خانه خودش در تهران با حمله موشکهای اسرائیل تخریب شد و فرزند 17 سالهاش شهید.
شدت اصابت موشک، تکههایی از پیکر کشتهشدهها را به سمت خانههای دیگر پرت کرده بود و اهالی آنها را میان باغچه خانههایشان پیدا کرده بودند. در این حمله خودروهای زیادی تخریب شدند؛ چون موج سنگین انفجار، درِ خانهها را باز کرده و به خودروهای پارکشده در پارکینگها بهشدت آسیب زد. اهالی خیابان فردوسی میگویند در این حمله یک زن و مرد سالمند و یک مرد جوان هم کشته شدند؛ در ساعاتی که هرگز تصور نمیکردند جنگ به شهر آنها هم برسد.
یکی از اقوام پدری شهید صدیقیصابر حالا میگوید که از 12 شهید خانواده، بعضی پیدا شده و به خاک سپرده شدهاند و تعدادی هم هنوز نتیجه آزمایش DNA شان مشخص نشده تا متوجه شوند قطعات بدنشان متعلق به این خانواده است یا همسایهها.
نفیر بمب، گلوی شب را شکافت و به قلب کوچه «تعاون» خورد. مردم آستانه اشرفیه، کوچه «فتحالمبین» را به نام قبلیاش هم صدا میزنند. آن شب، آن صدای مهیب کوچهبهکوچه جلو رفت و مردم را، آنها را که در پرالتهابترین شبهای ایران، خواب به چشمشان آمده بود، بیدار کرد. بیدارها اما از فاصلهای نزدیک، نور و صدا و لرزش را دیده بودند. جنگ بالاخره رسیده بود به آستانه.
روایت دست و پاها در باغچهها
در جریان جنگ 12 روزه، ساکنان آستانه اشرفیه نه صدای پهپاد و پدافند شنیدند، نه صدای انفجار و حمله به شهرشان رسید. آنها هرگز تصور نمیکردند که یک کوچه فرعی در خیابان فردوسی، مورد حمله قرار بگیرد. اواخر شب حمله، معاون سیاسی، امنیتی، اجتماعی استانداری گیلان اعلام کرد که تعداد شهدای حمله اسرائیل به این منطقه مسکونی در آستانه اشرفیه، به ۱۶ نفر رسید و همان شب هم پیکر همه جانباختگان از زیر آوار بیرون کشیده شد. یکی از کشتهشدگان این حمله، مریم صابر، مسئول واحد تغذیه بیمارستان رسول اکرم تهران، یکی میلان صابر، اسکیتباز ششساله استان گیلان و دیگری فاطمه صدیقیصابر، دانشجوی ترم دوم پزشکی دانشگاه علوم پزشکی اصفهان بود که تا امروز نامشان بیشتر از شهدای دیگر این انفجار شنیده شده است. شدت انفجار ناشی از اصابت موشک آنقدر شدید بود که اهالی روستاها و شهرهای اطراف هم آن را شنیده بودند. حمید، یکی از ساکنان تهران است که آن روزها به روستایی اطراف آستانه اشرفیه پناه برده بود. او میگوید لحظاتی قبل از حمله، هواپیما یا پهپادی از بالای سر ویلایشان رد شد و آنقدر نزدیک بود که آب استخر مواج شد و چنددقیقه بعد صدای انفجار به گوش آنها هم رسید. افسانه، روانشناس و ساکن آستانه اشرفیه است و در خانهای نزدیک به محل اصابت موشک زندگی میکند. بامداد سوم تیرماه، موج انفجار شدید به خانه او هم رسید و آنقدر شدید بود که برای چندلحظه تصور کرد خانه خودش منفجر شده است. ساعت حدود یک و 30 دقیقه بامداد بود که او صدای آن انفجار شدید را شنید؛ زمانی که خودش را برای خوابیدن آماده میکرد. اهالی آستانه اشرفیه تا پیش از این حمله، با صدای پدافند، پهپاد و انفجار آشنا نبودند و خودشان را برای صداهای ناگهانی و نیمهشب آماده نکرده بودند. «ساعت حدود یک و 15دقیقه نیمهشب بود و در حال خوابیدن بودم که صدای انفجار آمد. تا قبل از آن، صدای هواپیما نمیآمد اما همون لحظات، صدای موشکهایی رو که از بالای سر خونه رد میشدن، شنیدیم و بعد اون انفجار رخ داد. صداش اونقدر نزدیک بود که احساس کردم خونه خودمون منفجر شده. چون بهشدت تکون خورد ولی آسیبی ندید و شیشهها و پنجرهها نشکست. بعد متوجه شدیم ابتدای خیابان فردوسی آسیب دیده.» افسانه ترجیح داد آن شب در خانه بماند و مانع امدادرسانی نشود. صبح سهشنبه، ساعاتی بعد از آن انفجار شدید از خانه بیرون آمد و با حجم آوار و تخریب دو خانه ویلایی روبهرو شد. در این حادثه، خانه دو خاله او هم خراب شد اما خودشان سالم ماندند. او تعریف میکند که از آن دو خانه، فقط یک گودال بزرگ و عمیق باقی مانده که پر از آب شده است. شدت انفجار باعث شده بود که تا شعاع 20 متری از محل حمله، پنجره خانهها شکسته شود. «یکی از دوستام توی خونه خوابیده بود که شدت انفجار باعث شد درِ خونهش از جا کنده بشه و به سرش برخورد کنه. همونموقع هم پاش سوخت و تاول زد. وقتی از خونه بیرون آمد، متوجه شد که زن همسایه و سه فرزندش، زیر آوار موندن و فریاد میزنن ما زندهایم، مارو بیارین بیرون. اونقدر فریاد میزنن که مردم بهشون کمک میکنن و از زیر آوار میارنشون بیرون. فقط فرزند کوچک اون خونه، دستش شکست.» شهر آستانه اشرفیه بعد از این حمله، تعطیل نشد و آنطور که اهالی آن تعریف میکنند، زندگی در آن به حالت عادی برگشته است. ساکنان این شهر کوچک همدیگر را به خوبی میشناسند و حالا اهالی خانههای آسیبدیده، در خانههای یکدیگر پناه گرفتهاند. بعد از اصابت موشک، سقف تعدادی از خانهها کنده شد، کف کوچهها از خردهشیشه پُر شد و باقیمانده شیشههای شکسته روی چارچوب پنجرهها در آستانه فروریختن بود، اما مدت کوتاهی بعد، محله پاکسازی شد. حالا لودرها در حال پوشاندن روی آن گودال بزرگاند. افسانه شنیده است که دو روز پیش، یک خانواده را از زیر آوار زنده بیرون کشیدهاند. یک مادربزرگ، دختر و دو فرزندش. «انفجار طوری بود که یکی از همسایهها به هلالاحمر زنگ زد و گفت که در باغچه خانهاش یک دست قطعشده افتاده. جنازهها پرتاب شدهبودن و فکر نمیکنم جسد سالمی از زیر آوار بیرون کشیده شده باشه. از بعضی از اونا فقط دست و پا و تکههایی از بدن باقی مانده بود. چیزی که برای مردم خیلی تعجبآور بود، این بود که چطور این اتفاق توی شهر به این کوچکی رخ داده؟ اینجا خیلی امن بود، توی رشت صدای پدافند و پهپاد شنیده میشد اما توی آستانه اشرفیه خبری نبود و به همین دلیل باور نمیکردند که توی یک خیابان مسکونی همچین اتفاقی بیفته.» او میگوید غیر از خانواده صدیقیصابر و زن و مرد سالمند همسایه، یک مرد جوان در این انفجار جانشان را از دست دادند. افسانه شنیده است که آن مرد جوان در حال پارک کردن ماشیناش بود که ترکشی از انفجار به گلوی او رسید و کشته شد. آستانه اشرفیه در دو هفته گذشته مثل شهرهای شمالی دیگر، پر از مسافر نشده بود و وضعیت شهر بعد از انفجار، تغییر چندانی نداشته است. اسماعیل، یکی دیگر از ساکنان این محله، تعریف میکند که آن شب اهالی خانواده صدیقیصابر برای مراسم ختم پسر 17 ساله محمدرضا صدیقیصابر، دور هم جمع شده بودند. اسماعیل هم آن زن و مرد سالمند کشتهشده را به خوبی میشناسد. میگوید بچهمحلمان بودند، اهل سیاهکوچه نیاکو (روستایی در آستانه اشرفیه) بودند. او نام این زن و مرد را هم میداند؛ شهربانو خرمزاد و احمد لطیفیراد که چهار فرزندشان همان شب میهمان خانه آنها بودند و نیمساعت قبل از انفجار، برای آخرینبار با پدرومادرشان خداحافظی کردند. خانه اسماعیل حدود 500 متر با محل انفجار فاصله دارد. او همان شب وقتی به محل انفجار رسید، زنی را دیده بود که فریاد میزد. او میگوید، تا ساعتها بعد از آن حمله، پیکر اعضای خانواده صدیقیصابر بیرون نیامد. «اون دو تا خونه کامل تخریب شد. شدت انفجار اونقدر زیاد بود که شیشههای خونه ما رو با 500 متر فاصله، تکون میداد. نیروهای هلالاحمر کمتر از 20 دقیقه بعد به این کوچه فرعی توی خیابون فردوسی رسیدن و بعد آتشنشانی لاهیجان و نیروهای امدادی دیگه هم به منطقه رسیدن. شنیدم که هنوز چهار نفر دیگه پیدا نشدن.»
💬 دیدگاهها (0)
نظر خود را بنویسید