خانه / یادداشت

دعا و دعانویسی از خانه آقا سید تا تبلیغات آنلاین و فال قهوه/ بازگشت معشوق ،بخت‌گشایی تضمینی و طلسم جذب کراش از راه دور

دعا و دعانویسی از خانه آقا سید تا تبلیغات آنلاین و فال قهوه/ بازگشت معشوق ،بخت‌گشایی تضمینی و طلسم جذب کراش از راه دور
اعتماد : بیش از دو دهه پیش، آقا سید وقتی پاهایش از رمق افتاد، یكی گفت برو دنبال دعانویسی، فوت و فنش را بیاموز و خودت استاد شو. آقا سید كه دیگر نتوانست راه برود، به راه حروف ابجد رفت و طبق گفته خودش، چهل روز چله نشست، دوره‌هایی را گذراند و بعد از آن بود كه اتاق آن گوشه كنج خانه‌اش، دیگر شد پاتوق زنان جوان و مردان بلندقامت و ریز و درشتی كه نه ‌تنها از تهران كه هفت شهر آن طرف‌تر آمده بودند تا آقا سید سركتاب برایشان باز كند و دعایی كه می‌خواستند را بنویسد. از وكیل و دكتر و مهندس و افراد متمولی كه به گفته نزدیكانش حالا برای خودشان قدر و منزلتی دارند، اما آن روزها، حسابی آقا سید را قبول داشتند كه به قول نزدیكانش مرد خوبی بود. رقم بالایی برای دعا نمی‌گرفت و اول از همه می‌پرسید، اگر اعتقاد داری بیا، اگر نداری نه به خواسته‌ات می‌رسی و نه فایده‌ای دارد. مرد معتقدی كه زمین‌گیرشدنش، نان تازه‌ای برایش پخت؛ نانی كه تا سال‌ها كوچه بن‌بست منزلش در یكی از خیابان‌های قدیم تهران را مملو از جمعیتی كرده بود، كه برخی‌شان، البته اغلب زنان، وقت و بی‌وقت، پاشنه درش را از جا در می‌آورند، شاید در آرامشی كه پیرمرد به آنها می‌داد، كمی آتشی كه به جانشان افتاده بود، آرام گیرد. یكی از مشتری‌هایش زن جوانی بود كه هوو داشت، همه تلاشش را كرد تا مهر شوهر را از زن دوم بشوید، اما آقا سید از این دعاها دست كسی نمی‌داد، زن تنها هفته‌ای یك بار می‌آمد و همان دعای قبلی را می‌گرفت. خودش به نزدیكان آقا سید گفته بود، همین كه ایشان را می‌بینم و صحبت می‌كنم، آرام می‌شوم. اما زنانی هم بودند كه نزدیك‌تر می‌شدند، برخی‌شان به صیغه ایشان در می‌آمدند، كه خودش هم انكار نمی‌كرد و خانواده‌اش هم خبرداشتند. یكی از نزدیكانش می‌گفت، اغلب دعاهایی كه می‌نوشت، تكراری بود و دعای شر دست كسی نمی‌داد. بیشتر برای روزی و مال و بخت و جلب محبت و درمان بیماری، به خصوص آنها كه غشی بودند، منظورش صرع بود، مراجعه می‌كردند. برخی را می‌دیدم كه می‌گفتند شفا گرفته‌اند، هرچند من خودم چیزی ندیده بودم و خودشان می‌گفتند. آنها هم كه ناامید از حاجت بودند را می‌شنیدم كه سید به آنها می‌گفت تا زمانی كه اعتقاد نداشته باشید، هیچ فایده‌ای ندارد و همه دعاها بی‌اثر است. پیرمرد در نهایت سكته كرد و رفت؛ كتاب دعایش ماند در دستان وارثی كه از پدر چندقلمی به ارث برده بود، تا اموراتش بگذرد. از تبلیغ در فضای مجازی  تا نصب آگهی خانه به خانه به گوشه‌ای از نرده‌های سیاه ساختمانی نوساز، در باد كاغذی چسبانده بودند كه نوشته بود؛ سركتاب، باطل سحر، بازگشت معشوق، گشایش رزق و روزی، با شماره كه تماس می‌گیرم، مردی جوان با لهجه‌ای دور و رویی گشاده پاسخ می‌دهد كه اول سركتاب را تلفنی باز می‌كنم و نام خودت و مادرت را می‌گویی، البته قبل اینها، سیصد هزارتومان ناقابل به شماره حسابی كه اعلام می‌كنم واریز می‌كنی، بعد آن تازه می‌گویم كه هزینه آنچه می‌خواهی چقدر آب می‌خورد. می‌گویم تضمینی است دیگر؟ می‌گوید شما سیصدهزارتومان را نقدا بریز، البته كه تضمین خداست، اما 99درصد تضمین می‌دهم. می‌گویم آقا حدودی نمی‌شود بگویید بازگشت معشوق چقدر برایم خرج برمی‌دارد؟ با جدیت می‌گوید خانم بستگی به سن و شرایطش متفاوت است، شما اول برو آن سیصد هزارتومان وامانده را واریز كن، تا برویم سراغ مرحله بعدی. می‌گوید همه دعاها را هم تلفنی می‌دهد و خدای نكرده اگر گرفتاری پیچیده‌ای باشد كه بگویید و تلفنی نشود از آن خلاص شوید، آن وقت دیگر مجبوریم كه ملاقات حضوری داشته باشیم. مگر اینكه خارج از كشور، یا شهرستان باشید كه كارتان را همان تلفنی راه می‌اندازیم. دعانویسی دیگر كه با آن تماس گرفتم، به صبوری مرد جوان نبود، از همان ابتدا سر جنگ داشت، زنی جوان كه می‌گفت بیش از 15سال است كه دعانویس است. در آگهی‌شان درج شده بود كه سركتاب رایگان است، جمله‌ام تمام نشده بود كه تقریبا داد زد، كی گفته رایگان؟ چرا باید رایگان باشه؟ گفتم خودتون نوشتید. جواب داد كه آن آگهی برای 15سال قبل است. جواب سوال‌هایم را درحالی می‌داد كه صدای دیگ و قابلمه از آشپزخانه‌اش پشت تلفن می‌آمد. ظرف‌ها را به هم می‌كوبید و قیمت هم نمی‌داد. آخرش هم گفت؛ سركتاب با دعا فرق داره. مگه علی با ممد فرق نداره؟ من كه نمی‌دانستم چه جوابی بدهم گفتم بله حتما فرق داره! گفت سركتاب طالع شماست و مانند نسخه است، اما دعا داروست! قیمت این دو با هم متفاوت است، اما شما این كاره نیستی! و گوشی را قطع كرد و رفت. با یك دعانویس زن تماس می‌گیرم، كه می‌گوید برای بازگشت معشوق باید احضار سنگین بیاورم و قیمت قطعی‌اش را با كلی بالا و پایین كردن، و اینكه می‌پرسد معشوقت چند وقته رفته است؟ می‌گویم حدود 6ماه. می‌گوید من بیشتر از 6 ماه قبول نمی‌كنم. برای معشوقی كه 6ماهه رفته است، 5میلیون تومان اول بریز به شماره كارتی كه می‌دهم، بعد هم اسم خودش و اسم مادرش را برایم بفرست، تا بگویمت كه كی بازخواهد گشت. جالب است كه بازگشتش نیز تضمینی است. در جواب سوالم كه چرا دعانویس‌ها نام مادر را می‌خواهند، می‌گوید: به خاطر حروف ابجد نامش است. چون نام پدرش را اگر بخواهیم، ممكن است نام پدر واقعی‌اش نباشد، اما نام مادر واقعی است.  دعانویس دیگری، مردی جوان است و می‌گوید كه باید در ایتا یا واتساپ پیام دهی و پشت تلفن قیمت را نمی‌گوید. می‌گوید مشكلت را بگو، تا قیمت دهم، وقتی می‌پرسم چرا باید دعاها را در قبرستان چال كنیم؟ لعن و نفرینی نثار شیطان می‌كند و می‌گوید كه نه خواهرم آن شر است. مشكل‌ساز است. ما مشكل برای كسی درست نمی‌كنیم. برخی این كارها را می‌كنند، اما من نه. من دعای خیر می‌نویسم. آنها كه می‌گویند برو در قبرستان دعا را چال كن، نیتشان شر است و آن دسته از دعاهایی است كه برای دیگری بد می‌خواهد. طلسم جذب كراش از راهِ دور حالا در شبكه‌های اجتماعی هم پست و تبلیغات درباره دعانویسان بسیار است و هم شوخی‌هایی كه نشان از مراجعه و متقاضی برای دعانویسی دارد. دعانویسی را برخی به سخره می‌گیرند و برخی هم میان صحبت‌ها، خودشان را لو می‌دهند كه لااقل یك‌بار با یكی از این شماره‌هایی كه مدام تبلیغ می‌شود تماس گرفته‌اند كه یا معشوق رفته‌شان را بازآورد، یا بخت‌گشایی كند یا رزق و روزیشان را افزایش دهد. البته كه همیشه بازگشتن معشوق یا به قول آنچه در تبلیغی آمده بود؛ طلسم جذب كراش از راه دور! كه باید چند میلیون از راه نزدیك پیاده می‌شدی، تا آنكه بر او نظری داری، تضمینی برتو نظری افكند. اما بعد واریز مبلغ، دیگر تنها باید دست به دامان پروردگار شوی، چون آنكه به او كراش داری ممكن است اصلا روحش هم خبردار نباشد كه باید به سمت شما بیاید! اما برای جوانان امروز همین كه ببینند، چهار نفر در فضای مجازی از این دعانویس تعریف كرده‌اند، یا یكی- دو دوستشان، كافی است تا به او امید ببندند. اما پاسخی برایت ندارند وقتی از یك دانشجو می‌پرسی كه دقیقا از كجا مطمئن بودی كه كراشت از راه دور جذب می‌شود؟ برایش تفاوتی ندارد كه در راه رسیدن به عشقش چند میلیون تومان ناقابل هم هزینه كند، شاید بخت با دعانویس یار بود و این یكی از قضا، به راه آمد و عاقبت این قصه خوش شد.  اما پست‌هایی كه در وصف دعانویس‌ها در توییتر گذاشته‌اند هم خالی از لطف نیست؛ اغلب درخواست دعانویس خوب كرده‌اند، كه نشان می‌دهد مراجعه به دعانویس تا چه اندازه عادی و باب است و این ربطی هم به سن و سال ندارد. یكی نوشته است كه بیشتر از 99درصد زنان حداقل به یكی از موارد طالع‌بینی، فالگیری، دعانویس، ماه تولد و... اعتقاد دارند. بیشتر نوشته‌اند كه به دعانویس خوب نیاز دارند یا كارشان از قرص گذشته و كمی مانده است سراغ دعانویس بروند. برخی هم دعانویسی را به سخره گرفته‌اند كه امروز پول در دعانویسی است و دیگر باید پرونده كارهای دیگر را بست و از حسابداری هم به اندازه دعانویسی پول در نمی‌آید و قرار است با دعانویسی پولدار شویم. برخی هم متعجب شده‌اند از این همه جوان تحصیلكرده كه به دنبال دعانویس هستند. قبرستان؛ مكانی برای چال كردنِ سحر و جادو كمی بالاتر از قبر مادرش پیدایش كردند. می‌گفت حتی جرات نكردیم درست نگاهش كنیم؛ كتف گوسفندی بود كه روی آن اسم زن و مردی را نوشته بودند؛ احتمالا می‌خواستند از هم جدایشان كنند، یا مهرشان را به دلشان بیندازند. این اولین‌بار نیست كه كسی در میان قبرستان، تكه‌ای از بدن حیوانی پیدا می‌كند كه یا دعایی بر آن یا داخلش نوشته شده است. برخی دعانویس‌ها دعاها را دست‌گیرنده می‌دهند و می‌گویند در قبرستانی چال كن. حالا خطی‌های بهشت زهرا هم وقتی می‌بینند كه برای دادن آدرس قطعه‌ای كه می‌خواهی بروی من‌ومن می‌كنی، خودشان می‌فهمند و می‌گویند، سوار شو ما همونجا پیاده‌ت می‌كنیم، برو كارتو انجام بده و بیا. منظورش از همانجا، قطعه‌های قدیمی بهشت‌زهراست، كه خلوت‌تر است و كسی حواسش نیست، فقط دندان تیزكرده است برای آن مبلغ دربستی كه در هفته یكی- دو بار از این مسافران به پستشان می‌خورد، كه حالا به قول راننده كمتر از قبل شده‌اند یا خودشان با خودروی شخصی می‌روند و دعا را چال می‌كنند. همه دعانویس‌ها اما این دعاها را نمی‌دهند، برخی‌شان می‌گویند كه شر است و كار شر نمی‌كنند، یا به قول آن مردی كه نزدیك امامزاده صالح بود، برخی سوءاستفاده می‌كنند و كسی هم كاری به كارشان ندارد. اما تنها در قبرستان نیست كه دعا را چال می‌كنند. برخی از این دعاها در خانه‌هایشان هم پیدا كرده‌اند. البته این در گذشته بیشتر از امروز باب بوده است. زنی كه حالا بیشتر از پنجاه سال دارد، می‌گوید كه در جوانی به عقد پسرعمویش درآمده بود، اما بعد از مدتی او را به شكل حیوان می‌دید و از مرد فرار می‌كرد. می‌گوید مادرش در زیرزمین موشی پیدا كرده بود كه شكمش را دوخته بودند و در شكمش هم دعایی گذاشته بودند. مادرش موش را نزد دعانویس‌های قزوین می‌برد، تا شاید بخت دختركش گشاده شود و مهر پسرعمو بازگردد و ثروت دو خانواده در دستان آشنا حفظ شود. اما دعانویس‌های قزوین می‌گویند كاری از دست كسی ساخته نیست و سحرِ بخت دخترت باز نمی‌شود. در نهایت دختر از پسرعمویش جدا می‌شود. برخی هم در گوشه خانه‌هایشان كاغذی مچاله یا دعایی پیدا می‌كردند كه در گذشته توصیه می‌كردند، آنها را به آب روان بسپارید. مثلا زنی می‌گوید كه در كیف دختر16ساله‌اش سال‌ها قبل دعایی پیدا كردند، كه یكی به آنها گفت به آب روان بسپارید و آنها هم كلی در شهر به دنبال آب روان گشتند و در نهایت دعا را به آب سپردند تا ببرد. فالی از جنسِ كافیین « از هجده سالگی بختم را با گره‌ای كور بستند. هركه به خواستگاری‌ام می‌آمد، با هر شكل و شمایل و خانواده‌ای، پدرم بی‌درنگ می‌گفت نه. مادرم سری تكان می‌داد و می‌گفت دخترم را نشان كردند. بخت و اقبالش را گره كوری زدند.» ما كه دنبال نخ انتهای گره می‌گشتیم، گم در قصه زنی بودیم كه حالا در چهل سالگی در به در به دنبال شوهر می‌گشت. نه كه بخواهیم قضاوت كنیم، جمله خودش بود. حالا سال‌هاست از او خبر ندارم كه گره كور بالاخره با دست باز شد یا دندان، اما آن سال‌ها، بیش از یك دهه قبل، با مادرش پیش انواع فالگیر رفته بودند و تا جایی كه من از احوالش خبر داشتم، هنوز گره از بختش گشایش نشده بود. مادر و دختر هردو فالگیر بودند. فال قهوه قدیم‌ترها رایج‌تر بود. می‌گفت مادرم بعد اینكه در فال یكی از آشناها مرگ عزیزش را دید، دیگر فال گرفتن را كنار گذاشت. اما خودش همچنان فال قهوه می‌گرفت. از دوستان نزدیكش پولی نمی‌گرفت ولی از دورترها می‌گرفت. دوستان نزدیكی هم كه فالی جدی‌تر از نیم ساعت نشستن در یك كافه می‌خواستند، به خانه‌اش دعوتشان می‌كردند كه گاهی هم اگر به نكته درستی اشاره كرده بود، هدیه‌ای برایش می‌خریدند. یك بار كه چهار نفری در كافه بودیم، بی‌هوا از سر كنجكاوی فنجان خودش را برداشتم و شكل‌هایی را كه دیدم به هم وصل كردم و هر سه ماتشان برده بود. گفت مگر فال بلدی؟ گفتم نه فقط شكل‌ها را دیدم و به هم چسباندم و این شد ماهی، این درخت شد، این هم چند زن كه نشستند به غیبت كردن. یكی از تفریحات ما چهار نفر كه از كلاس زبان انگلیسی برمی‌گشتیم، این بود كه« س» برایمان فال قهوه می‌گرفت. آن دو دوست دیگرم قضیه را جدی گرفته بودند و من فقط فنجانم را برای اینكه همرنگ دیگران باشم برمی‌گرداندم و هیچ‌وقت هم اتفاق خاصی داخل فنجانم نمی‌افتاد. انگار دُردِ قهوه و آب با هم تبانی كرده بودند تا كار دوستم را راحت كنند و هربار بگوید تو فنجونت خبری نیست. در دهه‌های گذشته خیلی از زنان برای فال قهوه به فالگیرهایی مراجعه می‌كردند كه زمانی در اغلب آرایشگاه‌ها نیز مستقر بودند. یا از میان آشنایان و دوستان دور و نزدیك، كسی آنها را می‌شناخت و معرفی می‌كرد. یكی از افرادی كه چند سال قبل مرگش فال قهوه گرفته بود، نزدیكانش می‌گفتند زن فالگیر چند سال قبل، مرگش را خبر داده بود و ما جدی نگرفته بودیم. زن جوان چند سال بعد، بعد از تحمل بیماری، از دنیا رفت. از امامزاده تا زیر بازارچه هلال ماه از آسمان بالای امامزاده صالح بیرون زده است. قبل‌ترها اطراف اینجا هم دعانویس‌ها بودند، اما امروز كار و بارشان آنلاین شده است. با وجود نیروی انتظامی در اطراف امامزاده جرات ندارند كه اینجا بنشینند و برای مشكلات مردم دعا تجویز كنند. به چند نفری نگاهی می‌اندازم، اما شبیه دعانویس‌ها نیستند. مردی كه خودش با دو قناری فال حافظ می‌گیرد، می‌گوید دعانویسی دروغ محض است، همان چند نفری هم كه قبلا اینجا بودند، خودشان كارتن‌خواب بودند و به مردم دروغ می‌گفتند. با دو دندانی كه در گرگ و میشِ عصرِ تجریش در دهانش می‌درخشد، می‌گوید این پرنده‌ها راست می‌گویند. یك فال حافظ بخر، صدهزارتومان، اول نیت كن، این دو قناری كه یكی زرد و دیگری سبز است، یكی از فال‌ها را بیرون می‌كشد و آن وقت برحسب نیتی كه داری، می‌بینی كه به خواسته‌ات می‌رسی. نور ماه به كوه‌های مقابل افتاده است و اذان ریخته است به خیابان‌های دورِ امامزاده صالح، اطراف و داخل امامزاده خلوت‌تر از زیر بازارچه است، سراغ دعانویس را كه می‌گیرم، آدرس مرد جوانی را می‌دهند كه گوشه‌ای از بازارچه دكان دارد، اما می‌گوید از آن دعانویس‌ها نیستم كه طلسم و سحر بفروشم. تنها انگشتر و تسبیح و دعاهایی می‌فروشد كه به گفته خودش آیه‌های قرآن است و قیمتی هم ندارد. می‌گوید آنها كه شما دنبالشان  هستی را نمی‌توانی پیدا كنی. اگر هم پیدا كنی حرفی نمی‌زنند. آنها سوءاستفاده می‌كنند و كارشان را هم می‌كنند و كسی هم كاری به كارشان ندارد. همان چندلحظه در غرفه كوچكش مردی مشغول خرید انگشتری است و تلفنی هم عكسی از تسبیحی خوش‌دست برای مشتری می‌فرستد. محاسن بلندی دارد و حدود سی‌وپنج ساله است، با لبخندی گرم. غرفه‌اش هم پر است از سنگ نمك و انگشتر و تسبیح‌های رنگ به رنگ كه به دیوار آویخته است. از اطراف امامزاده كه سراغ دعانویس‌ها را گرفتم، او را معرفی كردند و گفتند از هر دعانویسی بهتر است. زیاده سخن نمی‌گوید و با همان چند جمله می‌رود تا به معامله انگشترش برسد.  مقابل امامزاده اما خبری از دعانویس‌ها نیست، تنها زن و مردی در سوز عصر آبان پتویی را دور خود پیچیده‌اند و دو زن هم بسته‌های نمك را به زواری می‌دهند كه به داخل امامزاده می‌روند. زن جوانتر می‌گوید دعاكن به اونچه كه می‌خوام برسم. زن دیگر هم با دعا از در امامزاده وارد می‌شود. نمك‌ها را فقط به آنها كه داخل می‌روند می‌دهد و چند زن بیرون امامزاده تقلا می‌كنند شاید زن به آنها هم نمك بدهد، اما زن جوان انگار فقط به آنها كه قصد ورود به حریم امامزاده را دارند می‌دهد. نذری‌های امروز هم مانند گذشته نیست. قدیم‌ترها اینجا پر از زائر و نذری‌های مختلف بود. امشب تنها دكان چای‌فروشی مقابل امامزاده شلوغ بودكه آن هم چای می‌فروخت و خبری از نذری نبود. اما قدیم‌ها اینگونه نبود، چنددهه قبل دعانویس‌ها از فضای نزدیك امامزاده بهره می‌بردند، تا آنها كه به دنبال دعا بودند را پیداكنند. یكی از قدیمی‌های تجریش كه 30 سال پیش در میدان دكانی داشت به یاد می‌آورد كه یك سیددعانویس در كوچه پس كوچه‌های بازار تجریش بود كه قدیمی‌ترها به یادش دارند. مردی كه حتی از خانه هم بیرون نمی‌آمد، در خانه‌ای قدیمی و كوچك، اتاق كارش طبقه بالای خانه بود. اغلب افراد ثروتمند را می‌دیدیم كه سرگردان در كوچه‌های اطراف امامزاده سراغش را می‌گرفتند، هر كه وارد كوچه اول بازار می‌شد، از وجناتش می‌فهمیدیم كه به دنبال سید می‌گردد. هر غریبه‌ای از اینجا رد می‌شد، بی‌بروبرگرد دنبال دعانویس مشهوری بود كه همه می‌گفتند از پای منقلش بلند نمی‌شود. زنی بود كه با كادیلاكی سفید می‌آمد و چون كوچه باریك بود، سر ایستگاه در بازار نگه می‌داشت، راننده در را برای خانم باز می‌كرد. زن با كت و دامن سفید، كوچه راپیاده طی می‌كرد تا به خانه سید برسد. صدای كفش‌هایش زیر بازار می‌پیچید و گم می‌شد. یك ساعتی بعد باز می‌گشت. محلی‌ها اما دعانویس را به سخره می‌گرفتند و باورش نداشتند. همه می‌گفتند دروغ و دغل است. چون زیرو رویش را می‌دانستند، اما مردم ساده‌دل از روی ناچاری به سمت دعا می‌رفتند. هرچقدر مقابل امامزاده و داخلش خلوت است، و دیگر خبری نه از كادیلاك سفید است و نه از دعانویس، تجریش شلوغ است. به مترو كه می‌رسم، چشم می‌اندازم به دنبال جای نشستن، بالاخره كنار یك زن كه كتاب دعایی سبزرنگ به دست دارد می‌نشینم. كمی می‌خواند و بعد كتاب را داخل كیفش هل می‌دهد و صلوات‌شماری به دست می‌گیرد كه با منجوق‌های سبز دوخته شده است، من كه از صبحانه تا هفت عصر چیزی نخورده بودم چند بادام به دهان می‌گذارم و به هر دو زن چپ و راستم هم تعارف می‌كنم كه هیچ كدام برنمی‌دارند. اما زنی كه دعا می‌خواند، از كیفش اسكناس سبز دویست ریالی را در می‌آورد و در دست‌هایم می‌گذارد و می‌گوید؛ این از طرف آدمی بسیار خوب است كه برایت دعای خیر می‌آورد. از تعجب دهانم باز مانده است كه همان وسط‌ها تشكر هم می‌كنم و زن در میان باد پیاده می‌شود و می‌رود. مسافران به اسكناس سبز نو در دستان من خیره مانده‌اند. اسكناسی خوش‌رنگ كه روزگاری برای خودش قدر و قیمتی داشت.

شما هم نظرتان را درباره دعانویسی و طلسم کردن بنویسید

💬 دیدگاه‌ها (0)

نظر خود را بنویسید

لطفاً حاصل عبارت بالا را وارد کنید ⟳ تازه‌سازی کد امنیتی