روزنامه کیهان در شماره امروز خود به به ترک زودهنگام نماز جمعه توسط رئیس جمهور واکنش نشان داد.
دفاع از گرینکارتِ داماد و دختر حدادعادل
جلیل محبی دبیر ستاد امر به معروف و نهی از منکر به ادعای داشتن گرینکارت از سوی برخی افراد سیاسی از جمله داماد و دختر حدادعادل (رئیس فرهنگستان زبان و ادب فارسی) واکنش نشان داد.او در توئیتر خود نوشت:

روایت برخی از حادثهدیدگان:
بهنام توضيح ميدهد كه ماجرا از زماني شروع شد كه سخنراني سردار سلامي به پايان رسيد و خودرو حامل پيكر سردار به سمت خيابان بهشتی به حركت درآمد: «سخنراني كه تمام شد، آقاي نظام اسلامي که مجري بود، گفت همه پشت سر شهيد و در خيابان بهشتي حركت كنيد، خيابان پر بود». آنطوركه شاهدان عيني و حاضران در مراسم تشييع روز سهشنبه كرمان ميگويند، مراسمي در ميدان آزادي در جريان بود كه پس از پايان آن، همه بايد وارد يكي از خيابانهاي متصل به اين ميدان يعني بهشتي ميشدند. ابتداي خيابان تعيينشده براي مراسم، بهشتي نام دارد كه پس از چندصد متر و گذر از اولين چهارراه، شريعتي ناميده ميشود.
جمعيت ميدان به سمت خيابان بهشتي روانه ميشوند، اما اين خيابان باريك، پر از جمعيت بوده است: «جمعيت كه حركت كرد، جمعيت حاضر در خيابان برگشتند كه حركت كنند به سمت شريعتي. سه، چهار نفر زمين خوردند؛ درهمينحال كه ميخواستند جهت خود را تغيير دهند، زمين خوردند؛ يعني آنقدر فشار جمعيت زياد بود. چهار، پنج نفر از مأموران و بسيجيان دست هم را گرفتند كه جلوی موج جمعيت را بگيرند و اين چهار نفر را نجات دهند.
بهنام ميگويد: خودم را مثل غلتك روي سر مردم جلو ميبردم تا اين دو متر تمام شد و به آن طرف نردهها رسيدم. سوار آدمها رفتم. دروغ نميتوانم بگويم. آن طرف كه رسيدم ديگر بيهوش شدم و خواهرخانمم و بقيه فاميلها برای كمك سراغم را گرفتند». ميگويند هر كس ميتوانست سوار آدمها ميرفت و هر كسي هم نميتوانست، همانجا زير دست و پا له ميشد. اين رفتارها حالا مانند عذابي وجدان احمد را آزار ميدهد اما ميگويد هيچ راه ديگري وجود نداشت: «پشت سر من يك پيرمرد دست پسرش را ميگرفت و هي ذكر و يا حسين يا حسين ميگفت و آخر هم همانجا پايين رفت و مرُد. خفه شد. همين كنار ما بود. ما ميديديم كه آدمها ميميرند.
دو خانم ديگر هم كنار دستمان مردند. آدمها كه ميمردند، سياه ميشدند و اين چند جوان بسيجي هم ترسيده بودند و نميدانستند چه كاري كنند. من كه به آن طرف رسيدم بعد از چند دقيقه به هوش آمدم و ديدم دارند نردهها را باز ميكنند». داربستي كه براي بازرسي مردم ايجاد شده بود، حدود 45 دقيقه بعد از حضور مردم در اين كوچه باز شد و جانهاي زخمي فراواني نجات پيدا كردند. كوچه بهشتي در ساعت 12 ظهر روز سهشنبه حادثه را پشت سر گذاشته بود و حالا اين چند متر پر از كفش و لباس پاره بود. احمد نجات پيدا كرد و بهنام پاهايش شكسته شد، قفسه سينهاش آسيب ديده بود اما در بيمارستان نجات پيدا كرد.
بهنام ميگويد: «الان نميتوانم كار كنم، يك قاشق كه غذا ميخورم قفسه سينهام درد ميگيرد. پاهايم هيچ حسي ندارد. 45 دقيقه اينجا بوديم و بعد كمكم داربست را باز كردند. يك پزشك لباسشخصي سيرجاني به ما تنفس دهان به دهان داد و كمی جان گرفتيم. اينجا هيچ كسي رسيدگي نميكرد. من را بيمارستان سيدالشهدا بردند. دو روز خانه جان ميدادم ولي بيمارستان رسيدگي درستي نداشت». مشابه اين روايت را مصدومان ديگري هم بيان ميكنند و از پزشكي با لباسشخصي ميگويند كه در اولين لحظات پس از بازشدن داربست، به ياري آنها شتافته و جانشان را نجات داده است.
پس از جانباختن همسر و دختر حشمتالله رحيمي، خانهاش خلوت است. او ميگويد: «شب به ما زنگ زدند كه فردا ميرويم مراسم. گفتم حواستان باشد. گفت سردار كه رفت ما ديگر مهم نيستيم. چه ميخواهد بشود مگر؟ از سردار كه بالاتر نيستيم. اينها همه خودجوش بود و هيچكس به اختيار خودش نبود. فاميل ما كه اينجور بود، بقيه را نميدانيم. خودجوش و بياختيار بودند. اختيارشان از دست رفته و قسمت بود».
محمد صابري رئيس اورژانس كرمان حادیه را اینگونه روایت می کند:
* در لحظه حادثه، نزديك به محل بوده و حتي حدود 50 كودك هم در اولين دقايق به دو آمبولانس منتقل ميشوند: «قبل از آنكه تراكم شديد شود، 40 نفر از بچهها را از دست مردم گرفتيم و داخل آمبولانسها برديم كه اگر اين كار نمیشد، شايد الان تلفات 50 نفر بيشتر بود. تراكم جمعيت اجازه حضور نيرو بين مردم را نميداد و كسي نميتواند كمك كند. در لحظه اوليه همان چهار دستگاه آمبولانس و اتوبوس آمبولانس تعداد زيادي را به بيمارستان منتقل كردند
* چندان طول نكشيد. 4 آمبولانس و يك دستگاه اتوبوس آمبولانس كه بود و بعد هم بقيه رسيدند.
* حادثه شبيه سقوط يك اتوبوس به ته دره است كه تعداد زيادي جان دادند و هرچه تعداد آمبولانس بيشتر باشد، كمكي نميكند. اين حادثه بايد پيشگيري ميشد و نه درمان. همه تقريبا همان لحظات اول جان باختند و تمام.
* مردم خودشان بايد رعايت ميكردند. وقتي با اين شدت و اين تراكم جمعيت بازهم فشار ميآورند، همين ميشود. ولي مردم عملا در فضايي گير كردند.
* نه مردم حركت كردند، مردم دو ساعت قبلش در همين مکان ايستاده بودند ولي حركت كردند و اين اتفاق رخ داد. مردم حركت نميكردند شايد يك نفر هم آسيب نميديد. ولي قابل پيشبيني بود كه وقتي ماشين حامل پيكر برسد، مردم هم حركت ميكنند.
* من اگر بودم، حركت نميكردم. من اگر در آن جمعيت بودم، حركت نميكردم. براي چه در اين تراكم جمعيت و با اين جمعيت حركت كنم؟ فقط حركت و هجوم جمعيت باعث اين اتفاق شد. آن لحظه فقط حركت نكردن جمعيت ميتوانست مانع حادثه شود.
اعتراف مریم به قتل مهندس در خانه مجردی
اول فارس|حوادث: قاضی تحقیق در دادگستری اصفهان بودم خبر کشف جسد مهندس 43 ساله ای در آپارتمانش به من اعلام شد. وقتی برای بررسی صحنه جنایت به محل رفتیم با توجه به بوی تعفن شدید جسد که دو هفته از مرگ آن می گذشت نتوانستیم وارد شویم و با پلمب خانه، روز بعد با تجهیزات تنفسی به سرصحنه جنایت رفتیم. مقتول مرد 43 ساله ای بود که به تنهایی در این آپارتمان زندگی میکرد و به وسیله طناب داخل حمام خفه شده بود و قاتلان با کشیدن کیسه نایلونی بر سرمقتول شیرگاز خانه را باز کرده بودند و اقدامات زیادی انجام داده بودند تا جسد زودتر متعفن و متلاشی شود.
برادر مقتول که جسد او را پیدا کرده بود در تحقیقات گفت: برادرم مجرد بود و به تنهایی در این آپارتمان زندگی میکرد. از دو هفته قبل از او بیخبر بودم و هیچ تماسی با یکدیگر نداشتیم تا این که وقتی امروز برای دیدن او به آپارتمانش آمدم با بوی تعفن شدیدی که از آپارتمانش به مشامم رسید احتمال دادم اتفاقی افتاده است و پس از باز کردن در آپارتمان با جسد او مواجه شدم.
با انجام این تحقیقات، تمام آپارتمان را برای پیدا کردن سرنخجست و جو کردیم و در یکی از اتاقها ته سیگاری با مارک کنت پیدا کردم. بلافاصله آلبوم عکسهای مقتول را جست و جو کردم و در میان آن ها عکس دختر جوانی را که احتمال می دادم ارتباطی با این قتل داشته باشد برداشتم. از برادر مقتول درباره ارتباطهای برادرش تحقیق کردم و او گفت: چندی قبل وقتی می خواستم برای مأموریتی به تهران بروم در فرودگاه برادرم را همراه دخترجوانی دیدم و او گفت این دختر کارمند بیمارستان است و یکی از دوستانم از من خواسته تا او را به دبی ببرم و به یکی از بیمارستانها معرفی کنم.
اواخر سال 78 این پرونده در حال رسیدگی بود، بلافاصله دستور دادم تا این دختر شناسایی و بازداشت شود و پس از چند روز وقتی این دختر بازداشت شد با نشان دادن عکس دختری که در محل جنایت پیدا شده بود، از او خواستم هر گونه اطلاعاتی دارد دراختیارمان قرار دهد. او با اعلام این که این دختر را نمیشناسد سرنخ دیگری به ما داد و گفت: یک روز وقتی با مهندس سوار خودرویش شده بودم به طور اتفاقی داخل داشبورد یک پاکت سیگار کنت پیدا کردم و از آن جایی که میدانستم او سیگار نمیکشد از او پرسیدم سیگار برای کیست و او گفت:سیگار برای زن جوانی است که قرار است امشب به خانه او بیاید.
از این دختر خواستم تا اگر نشانهای از آن زن دارد بگوید و او گفت: من هرگز او را ندیدهام و فقط می دانم نام او مریم است و پدرش در شرکت مخابرات کار می کند.
از آن جایی که میدانستم لحظه به لحظه به قاتل نزدیک تر شدهایم، دستور دادم تا پرونده تمام کارکنان مخابرات را بررسی کنند و پرونده کارمندانی را که دختری به نام مریم دارند، در اختیارم قرار دهند. بعد از چند ساعت تلاش ما نتیجه داد و با شناسایی یکی از کارمندان که نام دخترش مریم بود از او درباره دخترش تحقیق کردیم و او گفت دامادم اهل کشور امارات است و چند روز قبل از عید به خانه ما آمدند ولی چند روز بعد بدون خداحافظی و به طور ناگهانی ما را ترک کردند و نزد اقوامشان در قشم رفتند.
از آن جایی که خودروی پیکان مقتول نیز از روز جنایت ناپدید شده بود و با توجه به این تحقیقات مطمئن شدیم که قاتل این زن و شوهر هستند.
بلافاصله با دادن نیابت قضایی، تیمی از ماموران را به قشم اعزام کردیم و ماموران پس از کشف خودروی مقتول در نزدیکی محل سکونت این زوج آن ها را بازداشت کردند.
این زن و شوهر پس از بازداشت در همان مرحله اول تحقیقات به جنایت اعتراف کردند.
زن جوان در بازجوییها گفت: مدتها قبل به خاطر مسائل کاری با مقتول آشنا شدم و با او رابطه برقرار کردم و او نیز از من فیلم تهیه کرد و هر بار نیز با تهدید به توزیع فیلم از من می خواست تا با او رابطهام را ادامه دهم. من به ناچار تسلیم خواستههای او شدم و در یکی از روزها در حالی که افسرده بودم همسرم که تبعه امارات است با اصرار از من خواست علت افسردگی ام را به او بگویم ومن نیز تمام ماجرا را به او گفتم. همسرم از من خواست تا با طرح نقشه ای، مرد مزاحم را به قتل برسانیم. پس از تهیه طناب به آپارتمان او رفتیم و پس از خفه کردن او جسدش را داخل حمام انداختیم وتمام جاهایی را که امکان میدادیم اثر انگشتمان باشد با نوشابه شستیم. پس از آن با خیالی راحت سیگار کشیدم و با باز کردن گاز آن جا را ترک کردیم.
💬 دیدگاهها (0)
نظر خود را بنویسید