بدترین دردی که میشود تحمل کرد، کشندهتر از هر سلاحی و فلجکنندهتر از اتمام ضربات و صدمات، احساس ناامیدی است. یک روز برای دوستی نوشتم امید، آخرین چیزی است که در قلب انسان میمیرد. ممکن است بمیری و امیدی که داشتی پس از تو زنده بماند یا ممکن است پیش از پایان زندگی فیزیکی، در ما بمیرد. با این حال، آخرین و گرانقیمتترین سرمایه و دارایی است که از دستش میدهیم. تا جایی که ممکن است برایِ حفظش میجنگیم چرا که انگیزهی نَفَس بعدی که میآید، گام بعدی که برمیداریم، لبخندی که باید زده شود و چک کردن گوشی همراه، همین امید است.
ناامیدی یک احساس قدرتمند است که غالباً در ایجاد روحیه تاریک یا غمگین نقش دارد و ممکن است بر نحوه ادراک شخص از خود ، سایر افراد ، شرایط شخصی و حتی جهان تأثیر منفی بگذارد. غالباً ناامیدی می تواند تأثیر بسزایی در رفتار انسان بگذارد ، زیرا منعکس کننده دیدگاه منفی فرد نسبت به آینده است.
احساس ناامیدی اغلب باعث می شود فرد علاقه خود را به موضوعات مهم ، فعالیت ها ، رویداد ها یا افراد از دست بدهد. کسی که ناامید شده باشد ، دیگر نمی تواند ارزش چیز هایی را که قبلاً مهم بودند ، درک کند. احساسات غالباً با عدم الهام و همچنین احساس ناتوانی ، درماندگی ، دل کندن ، اسارت ، افسردگی و انزوا همراه است. مطالعات بی شمار حاکی از آن است که ناامیدی با ضعف سلامت روانی ، روحی و جسمی ارتباط نزدیکی دارد.
اما لحظاتی میآید که این حس خوب نیروبخش، که همیشه هم به اتفاق واقعی ختم نمیشود، در ما میمیرد. آن احساس بدِ پوچی و خلأ و نفسهایی که بیهدف کشیده میشود، اندوهی که بسیارتر از توانِ تحمل است و چیزی که عوض نمیشود، مانند لبهی تیز یک شیشهی شکسته قلب و روحت را خراش میدهد و به این نتیجه میرسی که دیگر نمیتوانی ادامه دهی. احساس تلخ و سختی است که تاب نیاوردنش، مختص ما و نشانهی ضعف ما نیست. بقول سعدی بزرگ ما: «هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد/ داند که سخت باشد، قطع امیدواران»
– آنچنان که دلمان میخواهد، منضبط نیستیم
– آنطور که باید و شاید، به عادات خوبی که برای خود تعریف کردهایم نمیپردازیم
– آن طور که نقشهاش را کشیدهایم، سازنده و پویا نیستیم
– امور کوچک شخصی و کارهای کلان حرفهای خود را ناتمام یا حتی انجام نداده، رها میکنیم
– نسبت به آرزوهای شخصی و حرفهای خود، فاصلهای فراوان حس میکنیم و آنها را دستنایافتنی میبینیم
-خود را از بودن به عنوان بهترین زوج، پدر و مادر و یا دوست خوبی که در ذهنمان تعریف کردهایم، بسیار دور میبینیم
باید اینطور باشیم، راهش این است که آن طور باشیم، ولی خب… نیستیم! و درست وقتی میفهمیم که نیستیم، حس بد سرخوردگی و ناامیدی به سراغمان میآید. همهی ما به این احساس دچار میشویم، آن هم حتی چند بار در یک روز!
تصور کنید به عنوان یک دوست خوب، شنوندهی درددل دوستی باشیم که از ناامیدیهای ش میگوید. از اینکه دلش میخواهد چه کارهایی انجام دهد و نمیتواند. چقدر خودمان را در آینهی حرفهایش خواهیم دید؟ چقدر با خود خواهیم گفت من واقعاً به آن جایی که دلم میخواست، نرسیدم؟ همهی ما در راه رسیدن به بهترینی که برای خود تعریف میکنیم، شکست میخوریم. حتی موفقترین افرادی که حسرتشان را میخوریم هم مانند تمامِ آدمهای معمولی دیگر، احساس ناامیدی و سرخوردگی میکنند.
افرادی که ناامیدی را تجربه می کنند ممکن است اظهاراتی از این قبیل داشته باشند:
قدم چهارم: عظمتِ زمان حال را درک کنیم
حالا که به خودمان کمی تسلی دادهایم، بگذارید داستانی را که داریم برای خودمان تعریف میکنیم، کمی تغییر دهیم. قبلاً تمِ داستان این بود: ما در فلان کار خوب نیستیم، حالا هر کاری! و بنابراین از اینکه در آن فلان کار به قدر کافی خوب نیستیم، احساس بدی داریم. حالا داستان را اینطور عوض میکنیم: به جای در فلان کار خوب نبودهایم بگوییم در آن کار چطور بودهایم. این «خود» که داریم از آن سخن میگوییم، ممکن است در کار x شکست خورده باشد، اما کارهای بسیاری هم بوده که در آن موفق بودهایم. این «خود»، تلاش کردهاست و کارهای فراوانی انجام داده. شاید در آن کارها کمال لازم را نداشته، اما تلاش خود را برای انجامشان به بهترین نحو انجام دادهاست. این «خود» تلاشش را کرده که بهترین باشد، ولو در نهایت آنچه که انجام داده، نقایصی داشتهاست. این «خود» اهمیت داده، عشق ورزیده، سعی کرده بهتر شود، تلاش کرده و بهترینها را برای دیگران خواسته. حالا نه همیشه، ولی اغلب، تلاشش این بوده. چنین «خود» ی، سزاوار آن است که چنان که هست شناخته شود و بخاطر تلاشی که برای بهترینی که میتوانسته باشد از خود نشان داده، دوست داشته شود.
حالا به زمان حال بازگردیم. در همین لحظه، چگونهایم؟ دربارهی خودمان و لحظهای که اکنون میگذرانیم چه احساسی داریم و آیا میتوانیم دربارهاش حص سپاسگزاری داشتهباشیم؟ چه چیزی دربارهی ما، اکنون و لحظهای که میگذرد، واقعاً شاخص است؟
قدم پنجم: با کنجکاوی به کار ادامه دهید
در نهایت، نوبت آن است که پیش برویم. اجازه دهیم امروز (و کلاً در زندگی) خارج از حول محور انتظاراتی که از خودمان داریم، عمل نماییم و با نگرشی پیش برویم که حس کنجکاوی آن را اتخاذ میکند. ما خبر نداریم چطور قرار است کاری خاص، روابطمان و یا عادات شخصیمان را انجام دهیم. اصلاً نمیتوانیم که بدانیم. پس بگذارید لذت کشفش را ببریم: امروز قرار است چطور باشد؟ چطور خواهد گذشت؟ بگذاریم حس کنجکاوی در ما باقی و زنده باشد، حسی که از ندانستنِ آن که چه پیش خواهد آمد، نشأت میگیرد. خیلی جالب خواهد بود که اتفاقات را تجربه کنیم، مثل یک ماجراج. یی و تجربهی نو.
بله، زمانهایی خواهد رسید که همهی اینها را فراموش میکنیم، انتظارات سر میرسند و ما در زندگی طبق مو به موی آنها شکست خواهیم خورد و دوباره احساس سرخوردگی و ناامیدی خواهیم نمود. این اتفاقات رخ خواهند داد و خودِ دوباره رخ دادنشان، جای اندکی ناامیدی خواهد داشت، چرا که باز از خود «انتظار داریم» که در کنجکاو بودن و زندگی در زمان حال، «کامل باشیم». باید به محض آن که متوجه وقوع دوبارهی این احساس شدیم، روند گفتهشده را تکرار نماییم. اشکالی ندارد! بهرحال این روش اینطور کار میکند: یعنی مدام تجدید میشود و هرگز به پایان نمیرسد.
اما وقتی چندبار تمام گامهای این روند را کامل کردیم، یاد خواهیم گرفت که همه چیز را با کنجکاوی تازهای بنگریم، با قدردانی از هر لحظهای که میگذرانیم و همچنین با محبت و دید مهربانانهتری نسبت به شکستهای مداومی که پیش میآید، اما «خود»ی وجود دارد که بخاطر تلاشش لایق محبت است. این «خود»ها شگفتانگیز هستند و درک و شناختشان، ارزش بارها تکرارِ این سفر و تجربهی همیشه یکسان را دارد!
در حقیقت حس بد ناامیدی، به سراغ همهی ما میآید، چرا که ما بهطور ثابت قادر نیستیم زندگی استاندارد و رویاییای را که برای هر لحظهی خود تعریف کردهایم، داشتهباشیم:
باید اینطور باشیم، راهش این است که آن طور باشیم، ولی خب… نیستیم! و درست وقتی میفهمیم که نیستیم، حس بد سرخوردگی و ناامیدی به سراغمان میآید. همهی ما به این احساس دچار میشویم، آن هم حتی چند بار در یک روز!
تصور کنید به عنوان یک دوست خوب، شنوندهی درددل دوستی باشیم که از ناامیدیهای ش میگوید. از اینکه دلش میخواهد چه کارهایی انجام دهد و نمیتواند. چقدر خودمان را در آینهی حرفهایش خواهیم دید؟ چقدر با خود خواهیم گفت من واقعاً به آن جایی که دلم میخواست، نرسیدم؟ همهی ما در راه رسیدن به بهترینی که برای خود تعریف میکنیم، شکست میخوریم. حتی موفقترین افرادی که حسرتشان را میخوریم هم مانند تمامِ آدمهای معمولی دیگر، احساس ناامیدی و سرخوردگی میکنند.
افرادی که ناامیدی را تجربه می کنند ممکن است اظهاراتی از این قبیل داشته باشند:
- وضعیت من هرگز بهتر نمی شود.
- آینده ای ندارم.
- هیچ کس نمی تواند به من کمک کند.
- من تسلیم می شوم.
- اکنون خیلی دیر شده است.
- من هیچ امیدی ندارم.
- من دیگر هرگز خوشحال نخواهم شد.
قدم چهارم: عظمتِ زمان حال را درک کنیم
حالا که به خودمان کمی تسلی دادهایم، بگذارید داستانی را که داریم برای خودمان تعریف میکنیم، کمی تغییر دهیم. قبلاً تمِ داستان این بود: ما در فلان کار خوب نیستیم، حالا هر کاری! و بنابراین از اینکه در آن فلان کار به قدر کافی خوب نیستیم، احساس بدی داریم. حالا داستان را اینطور عوض میکنیم: به جای در فلان کار خوب نبودهایم بگوییم در آن کار چطور بودهایم. این «خود» که داریم از آن سخن میگوییم، ممکن است در کار x شکست خورده باشد، اما کارهای بسیاری هم بوده که در آن موفق بودهایم. این «خود»، تلاش کردهاست و کارهای فراوانی انجام داده. شاید در آن کارها کمال لازم را نداشته، اما تلاش خود را برای انجامشان به بهترین نحو انجام دادهاست. این «خود» تلاشش را کرده که بهترین باشد، ولو در نهایت آنچه که انجام داده، نقایصی داشتهاست. این «خود» اهمیت داده، عشق ورزیده، سعی کرده بهتر شود، تلاش کرده و بهترینها را برای دیگران خواسته. حالا نه همیشه، ولی اغلب، تلاشش این بوده. چنین «خود» ی، سزاوار آن است که چنان که هست شناخته شود و بخاطر تلاشی که برای بهترینی که میتوانسته باشد از خود نشان داده، دوست داشته شود.
حالا به زمان حال بازگردیم. در همین لحظه، چگونهایم؟ دربارهی خودمان و لحظهای که اکنون میگذرانیم چه احساسی داریم و آیا میتوانیم دربارهاش حص سپاسگزاری داشتهباشیم؟ چه چیزی دربارهی ما، اکنون و لحظهای که میگذرد، واقعاً شاخص است؟
قدم پنجم: با کنجکاوی به کار ادامه دهید
در نهایت، نوبت آن است که پیش برویم. اجازه دهیم امروز (و کلاً در زندگی) خارج از حول محور انتظاراتی که از خودمان داریم، عمل نماییم و با نگرشی پیش برویم که حس کنجکاوی آن را اتخاذ میکند. ما خبر نداریم چطور قرار است کاری خاص، روابطمان و یا عادات شخصیمان را انجام دهیم. اصلاً نمیتوانیم که بدانیم. پس بگذارید لذت کشفش را ببریم: امروز قرار است چطور باشد؟ چطور خواهد گذشت؟ بگذاریم حس کنجکاوی در ما باقی و زنده باشد، حسی که از ندانستنِ آن که چه پیش خواهد آمد، نشأت میگیرد. خیلی جالب خواهد بود که اتفاقات را تجربه کنیم، مثل یک ماجراج. یی و تجربهی نو.
بله، زمانهایی خواهد رسید که همهی اینها را فراموش میکنیم، انتظارات سر میرسند و ما در زندگی طبق مو به موی آنها شکست خواهیم خورد و دوباره احساس سرخوردگی و ناامیدی خواهیم نمود. این اتفاقات رخ خواهند داد و خودِ دوباره رخ دادنشان، جای اندکی ناامیدی خواهد داشت، چرا که باز از خود «انتظار داریم» که در کنجکاو بودن و زندگی در زمان حال، «کامل باشیم». باید به محض آن که متوجه وقوع دوبارهی این احساس شدیم، روند گفتهشده را تکرار نماییم. اشکالی ندارد! بهرحال این روش اینطور کار میکند: یعنی مدام تجدید میشود و هرگز به پایان نمیرسد.
اما وقتی چندبار تمام گامهای این روند را کامل کردیم، یاد خواهیم گرفت که همه چیز را با کنجکاوی تازهای بنگریم، با قدردانی از هر لحظهای که میگذرانیم و همچنین با محبت و دید مهربانانهتری نسبت به شکستهای مداومی که پیش میآید، اما «خود»ی وجود دارد که بخاطر تلاشش لایق محبت است. این «خود»ها شگفتانگیز هستند و درک و شناختشان، ارزش بارها تکرارِ این سفر و تجربهی همیشه یکسان را دارد!
💬 دیدگاهها (0)
نظر خود را بنویسید