خانه / اجتماعی

ناگفته‌های تکان‌دهنده از پرونده مخوف‌ترین قاتل سریالی ایران پس از ۲۹ سال

ناگفته‌های تکان‌دهنده از پرونده مخوف‌ترین قاتل سریالی ایران پس از ۲۹ سال

به گزارش اول فارس به نقل از اعتماد،  ۲۲ مرداد‌ماه سال ۱۳۷۶ «غلامرضا خوشرو كوران كرديه» معروف به خفاش شب در ورزشگاه آزادي اعدام مي‌شود. او كه يكي از مخوف‌ترين جنايتكاران تاريخ ايران محسوب شده، عامل قتل‌هاي سريالي ۹ زن و دختر بوده است. غلامرضا خوشرو، قربانيان خود را به عنوان مسافر سوار ماشين كرده و زيورآلات آنان را سرقت مي‌كرد و آنها را مورد تجاوز قرار مي‌داد. سپس قربانيان را با ضربات متعدد چاقو به قتل مي‌رساند و پس از ارتكاب قتل اجساد برخي مقتولان را آتش مي‌زد؛ اين قاتل سريالي به قدري بي‌رحمانه مرتكب قتل‌ها شده كه در چند مورد چاقوها شكسته‌اند؛ جناياتي كه غلامرضا خوشرو مرتكب شده با نامه‌اي كه دو روز قبل از اعدام خود نوشته تأمل‌برانگيز است.

تصوير دست‌نوشته انگليسي اين قاتل سريالي در گزارش منتشر شده است؛ دستور زبان در اين نامه به درستي رعايت نشده، اما آنچه تاحدودي معناي نامه را مي‌رساند، آورده شده است؛ «همه دارند با من حرف مي‌زنند، من نمي‌توانم بشنوم چه مي‌گويند، تنها پژواك‌هاي ذهن خودم را مي‌شنوم. مردم مي‌ايستند و زل مي‌زنند، من نمي‌توانم چهره‌هايشان را ببينم، تنها سايه‌هاي درون چشمانشان را مي‌بينم. دارم به جايي مي‌روم كه خورشيد همچنان به راه خود ادامه مي‌دهد، جايي كه آب‌وهوايش با لباس‌هايم سازگار باشد. سبك‌‌بال از روي اقيانوس مي‌پرم، بر فراز رويايي شناور مي‌شوم و مانند يك توفان از روي اقيانوس مي‌گذرم.»

غلامرضا خوشرو پس از نوشتن اين نامه آن را به «باقر ساروخاني» پدر جامعه‌شناسي ايران تقديم كرده است. «اعتماد» به مناسبت بيست و نهمين سالگرد اعدام اين قاتل سريالي با اين جامعه‌شناس كه حدود پنج ساعت در زندان اوين با او مصاحبه‌اي انجام داده، گفت‌وگو كرده؛ اين گزارش بنا به دلايلي با تاخير و حدود يك هفته پس از سالگرد اعدام اين قاتل سريالي منتشر شده است. با اين حال خواندن اين گزارش امكان دارد براي همه مناسب نباشد.

قبل از اينكه به جزييات گفت‌وگوي شما با غلامرضا خوشرو بپردازيم اگر مقدمه‌اي براي اين پرونده وجود دارد، توضيح مي‌دهيد.

بحث يكي از مخوف‌ترين جانيان تاريخ ايران به ميان است كه به نوعي بي‌رحمانه‌ترين اعمال جنايي را مرتكب شده. شايد كارهايي كه او به عنوان يك انسان انجام داده در انديشه آتيلا، چنگيز، تيمور و بزرگان حوزه جنايي تاريخ هم نگنجد؛ دختري در همدان دانشجو بود. به تهران مي‌آيد تا والدين خود را ببيند، اما به محض اينكه به تهران مي‌رسد جوان خوشرو و خوش قيافه‌اي را مي‌بيند كه به او مي‌گويد؛ بفرماييد كجا مي‌رويد!

اين دختر كه در اشتياق ديدار پدر و مادر خود بوده و عجله داشته، سوار ماشين مي‌شود، اما وسط راه متوجه مي‌شود در يك بي‌راهه قرار گرفته، سعي مي‌كند درِ ماشين را باز كند، اما درِ ماشين باز نمي‌شود. غلامرضا خوشرو ابتدا جواهرات اين دختر را برمي‌دارد و بعد لباس دختر را از تنش بيرون مي‌آورد تا آنها را به ديگران كادو بدهد. بعد اين دختر را مورد تجاوز قرار مي‌دهد و درنهايت او را به وحشيانه‌ترين شكل ممكن مي‌كشد؛ اين يك مورد از شرارت‌هاي او است.

غلامرضا خوشرو در قتل‌ها بسيار خشونت داشته؛ او مي‌گفت ضربات چاقو را به قدري با خشونت در بدن قربانيان فرو مي‌كرد كه چاقو به استخوان قرباني برمي‌خورد و مي‌شكست. اين اقدامات در اوج بي‌رحمي و شقاوت صورت گرفته است. شايد هيتلر هم‌ چنين شقاوتي را نديده باشد. خوشرو به عنوان يك فرد، يكي از بزرگ‌ترين جنايتكاران تاريخ است، اما با اين حال جنايتكار، جاني به دنيا نمي‌آيد بلكه تبديل به يك جاني مي‌شود؛ در ‌ورطه جامعه است كه انگيزه‌هاي جنايت شكل مي‌گيرد.

البته آن زمان جامعه هم خيلي كنجكاو بود بداند چنين موجود مخوفي كه تهران را به‌طور كلي تسخير كرده چه كسي است! شب‌هاي تهران طوري بود كه حتي بعضي‌ها جلوي درِ ورودي خانه‌هايشان صندلي مي‌گذاشتند تا مبادا خفاش شب وارد شود؛ هراس جامعه را فرا گرفته بود.

چطور شد كه شما براي مصاحبه با غلامرضا خوشرو انتخاب شديد؟

يك روز تابستاني در اتاق كارم نشسته بودم كه تلفنم زنگ خورد. به من گفتند شما به زندان اوين بياييد و با خفاش شب مصاحبه كنيد. چهره خفاش شب را در روزنامه‌ها ديده بودم و به نظرم مي‌رسيد كه بسيار مخوف باشد، بنابراين به اين مصاحبه علاقه‌اي نداشتم و به آنها گفتم بنده اصلا جامعه‌شناسي جنايي كار نكرده‌ام، بهتر است سراغ آدم‌هايي برويد كه در اين حوزه فعاليت كردند.

به من گفتند با اينكه بسياري از افراد تمايل دارند با خفاش شب مصاحبه كنند، اما شوراي وزارت كشور شما را انتخاب كرده. بنده ناخواسته انتخاب شدم، ولي چاره‌اي نبود آنها اصرار داشتند كه بايد با خفاش شب مصاحبه كنم. در زمان موعود به زندان اوين رفتم. مرا به اتاقي بردند و منتظر ماندم تا خفاش شب به آنجا منتقل شود. او را به اتاق آوردند.

لحظه‌اي كه او را ديدم ديدگاهم عوض شد. ديدم اين چهره، آن چهره مخوف نيست؛ يك جوان باريك اندام و خوشرو كه لبخند به لب داشت. خوشرو پيش از اين با خبرنگاران بسياري مصاحبه كرده و منكر قتل‌ها شده و گفته بود بي‌گناه است، به همين خاطر آنجا يك تصميم خاص گرفتم و به تمام عوامل قضايي و انتظامي گفتم ما را در اتاق تنها بگذارند.

تصميم خطرآفريني بود. او با چنين شقاوتي درحالي كه حكم اعدام داشت، مي‌توانست هر كاري انجام دهد. قرار بود صحبت ما در عرض نيم ساعت تمام شود، اما چهار، پنج ساعت طول كشيد؛ لحظه‌اي رسيد كه خفاش شب به من گفت آقا نوار ضبط صوت خالي شده. فكر مي‌كردم وقتي به عوامل قضايي و انتظامي گفتم از اتاق خارج شويد آنها پشت در مسلح ايستاده و آماده باشند.

خفاش شب دستبند نداشت با احتياط از كنارش رد شدم و درِ اتاق را باز كردم، اما هيچ‌كس پشت در نبود؛ همه براي ناهار و نماز آنجا را ترك و ما را رها كرده بودند؛ من مانده بودم و خفاش شب در يك اتاق!

غلامرضا خوشرو در طول مصاحبه براي حرف زدن مقاومت نكرد؟

از عوامل قضايي و انتظامي خواسته بودم اتاق را ترك كنند. اين كارم نوعي احترام و اعتماد به او بود. در اولين جملاتم به خوشرو گفتم قصد دارم دوستانه صحبت كنيم. حتي به او گفتم وقتي با من حرف مي‌زند فكر كند مي‌خواهد با تاريخ صحبت كند؛ او از اين جمله‌ام خوشحال شده بود.

مقاومتي هم نكرد و تمام اتفاقات را تعريف كرد، اما لحنش طوري بود كه انگار خاطره مي‌گويد. خوشرو كه قبل از مصاحبه با بنده مدام منكر قتل‌ها شده و گفته بود بي‌گناه است در بخشي از صحبت‌هايش به من گفت اگر شما را ديده بودم اين كارها را نمي‌كردم؛ اين جمله او به نوعي اعتراف محسوب مي‌شد. البته شايد اين حرف را از روي هيجان زده باشد، اما تنها نگراني او اين بود كه ديگر نمي‌تواند مرا ببيند.

از كودكي و نوجواني خوشرو مي‌گوييد. چه مي‌شود كه اين فرد زندگي‌اش تغيير مي‌كند؟

او در يك خانواده روستايي در اطراف مشهد متولد شده. خانه‌اي آرام و پدر و مادر خوبي داشته به‌طوري كه حتي خانواده‌اش نمي‌دانستند كلانتري كجاست! غلامرضا عصرها از مدرسه براي روستا و خانواده آب مي‌برد و در حياط خانه با بچه‌ها بازي مي‌كرد. تا اينجا بي‌گناهي است و صفا و يك خانواده پاك، اما از اينجا به بعد سرچشمه جنايي باز مي‌شود؛ فردي بنا از همين روستا نزد زني در تهران كار مي‌كرد.

اين زن دخترانش شوهر كرده بودند و آرزوي يك پسر داشت و به اين بنا مي‌گويد از روستا براي او يك پسر بياورد. بنا به روستا مي‌رود و به خانواده غلامرضا مي‌رسد. آنجا غلامرضا را مي‌بيند و ماجراي آن زن را براي خانواده تعريف مي‌كند. اينكه چرا و چطور خانواده غلامرضا خوشرو رضايت مي‌دهند فرزندشان را به اين زن بدهند، چيزي نمي‌دانم. شايد به خاطر پول بوده و شايد هم اين زن به خانواده وعده و وعيد داده كه بچه‌شان به تهران مي‌آيد و آنجا بزرگ مي‌شود و عصاي پيري آنها خواهد شد.

غلامرضا به تهران مي‌آيد و در كنار مادري كه مادرش نيست زندگي مي‌كند.

وقتي خانواده، غلامرضا خوشرو را به اين زن مي‌سپارند او چه احساسي داشته است؟

خودش در اين باره چيزي نمي‌گفت، اما احساس مي‌كنم شايد از اين ماجرا شادمان هم بوده باشد. به هر حال اين آدم با ماشين دنبال غلامرضا رفته تا به تهران بيايند؛ اينها مي‌تواند آرزوي يك نوجوان روستايي باشد. البته در اين ماجرا نظر غلامرضا عامليتي نداشته و خانواده بوده كه تصميم نهايي را گرفته است.

اين زن ميانسال، امكانات چنداني هم نداشته و غلامرضا را به يك بقالي مي‌فرستد تا كار كند، اما مدتي بعد مغازه‌دار به خاطر اينكه غلامرضا شناسنامه نداشته او را از آنجا بيرون مي‌كند؛ اينها را خودش مي‌گفت. شايد هم موارد ديگري بوده، اما نمي‌گفت؛ خواه، ناخواه اين‌طور آدم‌ها مواردي را هم سانسور مي‌كنند.

غلامرضا با اين مادر سر مي‌كند و به دوران جواني مي‌رسد. بايد ببينيم غلامرضا خوشرو در چه شرايطي بوده و خودمان را جاي او قرار دهيم؛ غلامرضا يك جوان تنها و بيكار بوده با مادري كه مادرش نبوده و كنترلي روي او نداشته. او به نوعي يك جوان رها شده بود كه طبيعتا نيازهايي داشته است.

اولين جوانه‌هاي انحراف از اينجا شكل مي‌گيرد؛ يك روز غلامرضا به ميدان انقلاب مي‌رود و شروع به پرسه زدن مي‌كند. او از يك مغازه ميوه فروشي ميوه‌اي مي‌دزدد و فرار مي‌كند. ميوه‌فروش او را مي‌گيرد و زود هم رها مي‌كند. دزديدن ميوه شايد به ظاهر چيز كوچكي باشد، اما اين جوانه‌هاي انحراف بعدها آرام‌آرام تبديل به نهال مي‌شوند.

غلامرضا خوشرو در مرحله‌اي قبل از ارتكاب قتل‌ها به همراه يك نفر ديگر زنان و دختران را سوار ماشين مي‌كرد و اموال آنان را سرقت و آنها را مورد تجاوز قرار مي‌داد. در مورد اين اقداماتش چيزي گفته بود؟

سراشيب جنايت همين‌جاست؛ آن‌طور كه غلامرضا مي‌گفت او با اين فرد كه درشت و قوي‌‌هيكل هم بوده، دوست مي‌شود. آنها تصميم مي‌گيرند يك ماشين سرقت كنند. غلامرضا رانندگي مي‌كرد و دوست او هم به عنوان مسافر در صندلي عقب ماشين مي‌نشست. آنها زنان تنها را شناسايي و به عنوان مسافر سوار مي‌كردند و به مكان‌هاي مخوف مي‌بردند.

جواهرات و پول نقد آنان را مي‌گرفتند و آنها را مورد تجاوز قرار مي‌دادند و سپس رها مي‌كردند. بعدها يكي از همين زنان مشخصات اين دو نفر را به پليس مي‌دهد و ماجرا را براي پليس تعريف مي‌كند. پليس، غلامرضا و همدستش را شناسايي و دستگير مي‌كند. هر دو به زندان منتقل مي‌شوند و حكم اعدام مي‌گيرند.

اينجا يك اتفاق عجيبي رخ مي‌دهد كه باور كردني نيست، ولي واقعيت دارد؛ زماني كه مي‌خواستند غلامرضا را به دادگاه منتقل كنند او از دست ماموران فرار مي‌كند. او تعريف مي‌كرد وقتي فرار كرده، لباس‌هاي زندان را از تنش بيرون آورده و داخل سطل آشغال انداخته و لباس‌هاي ديگري به تن كرده و مستقيم به سمت مشهد حركت كرده است.

او در مشهد هم يك ماشين سرقت كرده و مجدد شروع به مسافركشي مي‌كند، اما تصميم به جنايت از اين نقطه آغاز مي‌شود. او متوجه شده بود يكي از زنان قرباني مشخصات او و همدستش را به پليس داده و آنها لو رفته‌اند؛ از همين‌جا ياد مي‌گيرد قربانيان را به قتل برساند و نشان جنايي را از بين ببرد.

چرا در اين مرحله از تاريخچه جنايي؛ غلامرضا خوشرو و همدستش زنان را طعمه خود قرار مي‌دادند؟ فكر مي‌كنيد اين انتخاب سرچشمه از انگيزه خاصي داشته است؟

آنها كاملا تصادفي سوژه‌ها را انتخاب مي‌كردند. غلامرضا و همدستش برايشان فرقي نداشته و فقط كافي بوده زني به دام آنها بيفتد. آنها دام را پهن مي‌كردند و منتظر مي‌ماندند، اما زنان امتيازاتي دارند كه مردان ندارند؛ اولا زنان از نظر جثه ضعيف‌تر از مردان هستند. ثانيا زنان همراه خودشان زيورآلاتي دارند كه اكثر آقايان ندارند.

1787111546_604164ceb7dcef29.jpg

شخصيت غلامرضا خوشرو را پس از اينكه از دست ماموران فرار مي‌كند و به مشهد مي‌رود و مجدد به تهران بازمي‌گردد چطور مي‌بينيد؟

زندان براي او آموزشگاه جنايي بوده است؛ زندانيان شب‌ها براي همديگر از نيرنگ‌ها و توانايي‌هاي خود صحبت مي‌كنند. هركسي هم سعي مي‌كند توانايي‌هاي خود را بزرگ جلوه دهد. به‌طور كلي در زندان ارزش‌ها معكوس مي‌شود؛ يعني كسي برتر است كه بالاترين جرم و جنايت را انجام داده. رد و بدل كردن تجربه‌ها و آموخته‌ها براي زندانيان جالب است، بنابراين غلامرضا وقتي از زندان فرار مي‌كند و به مشهد مي‌رود و از مشهد هم به تهران مي‌آيد ديگر يك آدم عادي نبوده.

او زندان را تجربه كرده، از مرگ و حكم اعدام فرار كرده و از همه مهم‌تر در زندان دوستان جنايتكار پيدا كرده است. بنده معتقدم زندان جاي خوبي نيست و بايد زندانيان را از هم تفكيك و امنيت را برقرار كرد و جلوي تجاوز و جابه‌جايي موادمخدر را گرفت.

غلامرضا وقتي از مشهد به تهران مي‌آيد با همان دوستاني كه در زندان پيدا كرده بود تماس مي‌گيرد و اين‌بار به سمت سرقت تخصصي ماشين مي‌رود. او مي‌گفت به قدري در سرقت قطعات ماشين تخصص پيدا كرده بود كه نيازي به تخريب ماشين‌ها نداشته و فقط برخي قطعات ارزشمند را برمي‌داشت.

خوشرو در زماني كه سرقت مي‌كرد، دستگير نشد؟

طبق روايت‌هاي خودش، ماموران چندين‌بار به او مشكوك مي‌شوند و او را دستگير مي‌كنند، اما او هربار خود را با اسم و فاميل جديدي معرفي مي‌كند، به همين خاطر هيچ سابقه‌اي از او ثبت نمي‌شود. حتي برايم تعريف كرد يك شب توسط بسيجيان مورد ظن قرار مي‌گيرد، اما آنها هيچ سرنخي از او به دست نمي‌آورند.

غلامرضا خوشرو مدتي سراغ سرقت ماشين مي‌رود. در فاصله سرقت تا جنايت زندگي او به چه سمتي مي‌رود؟

او وقتي شروع به سرقت تخصصي ماشين مي‌كند وضع مالي‌اش خوب مي‌شود و ماشين بي‌ام‌و مي‌خرد. او اين‌بار سعي مي‌كند براي خودش دوست دختر بگيرد. غلامرضا يك دوست دختر خارجي داشته و زبان انگليسي را از او ياد مي‌گيرد. او داخل زندان براي بنده نامه‌اي به زبان انگليسي مي‌نويسد.

غلامرضا مي‌گفت شب‌ها دزدي مي‌كرد و روزها بيكار بود. او روزها كت و شلوار گران‌قيمت مي‌پوشيد و عطرهاي گران مي‌زد و با ماشين بي‌ام‌و اطراف دبيرستان‌هاي دخترانه پرسه مي‌زد. غلامرضا هوشمندي خاصي در برقراري ارتباط با دختران داشته. او تعريف مي‌كرد براي ارتباط برقرار كردن با دختران اين سناريو را داشته.

او به دختران مي‌گفت؛ قصد دارد آنها را به خانه‌شان برساند و خواه، ناخواه هم برخي دختران قبول مي‌كردند. غلامرضا بعد از اينكه آنها سوار ماشينش مي‌شدند حدود 10‌دقيقه كاملا سكوت مي‌كرد و حرف نمي‌زد، اما وقتي به نزديكي خانه آنها مي‌رسيد، مي‌گفت اجازه دارد خودش را معرفي كند! دختران هم كه در اين ‌دقيقه از سكوت او خسته شده بودند اين اجازه را مي‌دادند.

او خود را پزشك معرفي مي‌كرد و مي‌گفت در دانشگاه آكسفورد تحصيل كرده و چون زبان انگليسي هم بلد بود، حرفش را باور مي‌كردند. با يكي از اين دختران با همين روش آشنا مي‌شود و ازدواج مي‌كند، اما بعد از مدتي كه از زندگي مشترك آنها مي‌گذرد، دختر به رفتارهاي غلامرضا مشكوك و چهره واقعي او را مي‌بيند و متوجه مي‌شود او سارق است.

غلامرضا چند بار ديگر هم با همين روش ازدواج مي‌كند، اما جدا مي‌شود. غلامرضا مي‌گفت اين دختران چنان تسخير او شده بودند كه حتي حاضر نبودند خانواده‌هايشان براي تحقيقات بيشتر قدم بردارند. فقط يك خانواده قبول نمي‌كند كه دخترش را بدون تحقيق به او بدهد.

اين خانواده براي تحقيق به محل مورد‌نظر مي‌روند و مشخصات غلامرضا را به يك مغازه تعويض روغني مي‌دهند و از او مي‌پرسند فلاني چگونه شخصيتي دارد! مغازه‌دار غلامرضا را مي‌شناخت. از او تعريف مي‌كند و مي‌گويد او آدم خوبي است و هربار براي تعويض روغن به اينجا مي‌آيد، انعام خوبي مي‌دهد، اما اين ازدواج هم دوام نمي‌آورد و غلامرضا بعد از اين جدايي‌ها مجدد تنها مي‌شود؛ تنهايي جاني، بحث مهمي است.

فكر مي‌كنيد غلامرضا خوشرو پس از شكست در ازدواج‌هايي كه داشته، مرتكب قتل‌ها شده است؟

از اينجا به بعد دريچه تازه‌اي به روي او گشوده و خفاش شب متولد مي‌شود؛ غلامرضا خوشرو چاقوهاي متعدد تهيه و مسلح مي‌شود. او يك ماشين سرقت و زنان را به عنوان مسافر سوار مي‌كند؛ آنها را مي‌ربايد، اموالشان را سرقت مي‌كند و مورد تجاوز قرار مي‌دهد و سپس با ضربات متعدد چاقو به قتل مي‌رساند.

غلامرضا خوشرو خاطرات زيادي در زمينه جنايات خود داشته. او تعريف مي‌كرد يك شب زني را سوار ماشين مي‌كند و به مكاني خلوت مي‌برد تا كارش را انجام دهد. آنجا ساختمان نيمه‌كاره‌اي بوده كه كارگران آن متوجه ايستادن ماشين او مي‌شوند. كارگران فكر مي‌كردند صاحب ماشين يك زن تن‌فروش را به آن مكان آورده يا زني را سوار ماشين كرده و قصد تعرض دارد به همين خاطر با چوب و چماق به سمت ماشين او حمله مي‌كنند و غلامرضا مجبور مي‌شود فرار كند.

يك شب هم زني را به عنوان مسافر سوار مي‌كند، اما چون آن زن جثه بزرگ و قوي داشته با پا به در ماشين مي‌كوبد و در مي‌شكند و فرار مي‌كند. غلامرضا خوشرو در بخش ديگري از روايت‌هايش در مورد قتل‌ها مي‌گفت يك شب مادر و دختري را سوار ماشين مي‌كند. ابتدا مادر را جلوي چشمان دخترش مي‌كشد و سپس دختر را به قتل مي‌رساند. شقاوت اينجا به اوج خود رسيده. اسكلت انسان است. گوش دارد، چشم و بيني دارد، اما عملا تبديل به موجود مخوفي شده كه كمتر تاريخ به چشم ديده است.

خوشرو در طول مصاحبه از شما تقاضاي خاصي نداشت يا حرف خاصي نزد؟

غلامرضا خوشرو هيچ تقاضا يا انتظار خاصي از من نداشت. حتي از من نخواست كه از كسي درخواست كنم او را اعدام نكنند. غلامرضا روحيه بسيار قوي داشت و به نوعي با وجدان خودش روبه رو شده بود. آن روز ناهار براي ما راگو آوردند. بنده فقط نصف غذايم را خوردم، اما غلامرضا خوشرو تمام غذايش را خورد و از من خواست نصف غذايم را به او بدهم.

غلامرضا به من گفت دوست دارد با شكم سير اعدام شود؛ همين جمله او نشان مي‌دهد فرد خاصي بوده است. بنده حتي به او گفتم يك بار ديگر براي ملاقاتش به زندان مي‌آيم، اما او گفت دو روز ديگر اعدام مي‌شود. غلامرضا وقتي از اعدام مي‌گفت انگار از رفتن به يك مهماني صحبت مي‌كرد.

او در كمال آرامش حرف مي‌زد و به‌طور مستقيم ابراز پشيماني نمي‌كرد، اما اين جمله او را در نظر بگيريد كه گفت اگر شما را مي‌ديدم اين كارها را نمي‌كردم؛ تفسير بنده از اين جمله همان ابراز پشيماني است. مشخص بود وجدان خفته او تازه بيدار شده است.

خوشرو قبل از اعدام هم رفتار عجيبي داشته؛ وقتي به او گفته‌اند چه چيزي مي‌خواهي، گفته صبحانه! اين رفتار او ناشي از چه عواملي است؟

سه تئوري جنايي وجود دارد؛ تئوري روانشناختي، ژنتيك و جامعه شناختي. در تئوري روانشناختي گفته مي‌شود كه او ذهنيت خاصي داشته و اين ذهن است كه در دنيا تجسم مي‌يابد. در تئوري ژنتيك عنوان مي‌شود تستسترون آدم‌هاي جاني بسيار بالا است، اما بنده در زمينه ژنتيك اصلا كار نكردم و اطلاعاتم براساس شنيده‌هايم است.

با اين حال ما نمي‌توانيم بگوييم خفاش‌شب جاني متولد شده است؛ حتي اين موضوع علاج‌پذير هم نيست؛ چگونه مي‌توان ژن را جابه‌جا كرد! آيا دستگاه‌هايي وجود دارد كه تشخيص دهد در كروموزوم فرد اين ژن وجود دارد و آن ژن را خارج كنند! بنابراين بحث ژنتيك در اين مورد نه مطالعه‌پذير و نه درمان‌پذير است، اما ما در مورد چنين كيس‌هايي تمام عوامل را جامعه‌شناختي مي‌دانيم.

به نظر شما غلامرضا خوشرو دچار تنفر يا حتي وسوسه انتقام از جامعه شده است؟

در طول مصاحبه هيچ‌وقت از تنفر صحبت نكرد، اما احساس او احساس محروميت بود. چرا بچه‌هاي ديگر مادر دارند و او نداشته! چرا شناسنامه دارند و او نداشته! چرا امكانات دارند و به مدرسه رفته‌اند و او نرفته! چرا لباس خوب مي‌پوشند و غذاي خوب مي‌خورند و او از اين امكانات بهره‌مند نبوده!

تمام اين نداشتن‌ها در او جمع شده بود و واقعا هم او هيچ يك از اينها را نداشته. خفاش‌شب يك مشت محروميت را با خود حمل مي‌كرد. اگر يك نوجوان در روستا متولد شود و همانجا زندگي كند مشكلي برايش پيش نمي‌آيد، اما وقتي به تهران مي‌آيد خودش را با ديگران مقايسه مي‌كند. بالاترين مشكلي كه وجود دارد مقايسه است.

بچه در ذهنش نمي‌تواند مسائل را هضم كند و امكان دارد برايش اين سوال‌ها پيش بيايد او چه كرده كه بچه‌هاي ديگر نكرده‌اند! بچه‌هاي ديگر چه كرده‌اند كه همه‌چيز دارند و او ندارد و اين مقايسه وحشتناك است.

عوامل مهمي كه باعث مي‌شود چنين افرادي در جامعه ظهور پيدا كنند را چه مي‌دانيد؟

اگر بخواهيم چنين موجوداتي در جامعه پيدا نشوند بايد به سه عنصر مهم ازجمله: خانواده پاك، مدرسه خوب و رسانه موثر توجه ويژه داشته باشيم. سه عامل ديگر هم تاثيرگذار هستند؛ ۱) عوامل كلان زمينه فراخناي جامعه؛ وقتي بيكاري در جامعه تشديد مي‌شود، جنايت و ارتشا توليد مي‌شود. ۲) عوامل ميانه؛ يعني اطرافيان، دوستان، همسايه و... ۳) عوامل خرد؛ ذات فرد، شخصيت اساسي فرد و آگاهي فردي او براي ارتكاب به جنايت؛ بنابراين با آنچه قيد شد شرايط در پيدايي جنايت اثر‌گذار هستند.

بنده وقتي خودم را جاي غلامرضا خوشرو قرار مي‌دهم متوجه مي‌شوم اگر من هم جاي او بودم همين كارها را مي‌كردم، اما شايد به خاطر عامليت فردي جرايم كمتري مرتكب مي‌شدم. در شرايط سخت عامليت فرد كم مي‌شود. كتاب بينوايان نوشته ويكتور هوگو را مثال مي‌زنم. ژان والژان يك آدم عادي است كه بچه‌ها را به او سپرده‌اند. كار مي‌كند و براي بچه‌ها نان مي‌برد تا اينكه او بيكار مي‌شود و نمي‌تواند براي بچه‌هاي گرسنه و چشم‌انتظار نان بخرد؛ اينجا چه اتفاقي مي‌افتد؟ او نان مي‌دزدد و از همين دزدي نان، ژان والژان متولد مي‌شود.

فكر مي‌كنيد براي اينكه چنين افرادي در جامعه رشد پيدا نكنند چه راهكارهايي وجود دارد؟

بنده پيشنهاداتي به دستگاه قضا دارم؛ هر يك از قضات بايد يادشان باشد وقتي حكم صادر مي‌كنند تصميم‌شان در آينه تاريخ قرار مي‌گيرد. در تصميم آنها چند عنصر اهميت دارد؛ ۱) قانون، تصميمي كه قاضي مي‌گيرد بايد با قانون همخواني داشته و هم‌راستا باشد. ۲) زمينه؛ قاضي بايد ببيند جنايت در چه زمينه‌اي رخ داده است. ۳) قاضي بايد بتواند خود را جاي متهم قرار دهد.

۴) دستگاه قضا نبايد دستگاه تخريب باشد بلكه بايد دستگاه بازسازي باشد؛ نبايد مجرم را نابود كرد تا اقرار گرفت، كار دستگاه قضا اصلاح مجرم است. بنابراين بايد مددكار اجتماعي در خدمت مجرم قرار دهيم. ۵) دستگاه قضا بايد خدا را هم درنظر بگيرد و از روي هيجان يا تحت فشار عوامل ديگر تصميم نگيرد.

💬 دیدگاه‌ها (0)

نظر خود را بنویسید

لطفاً حاصل عبارت بالا را وارد کنید ⟳ تازه‌سازی کد امنیتی