روزنامه اعتماد: گفتم ژستی بگیر كه صورتت معلوم نباشد. دستش را مشت كرد و جلوی چشمهای روشنش گرفت و حالا فقط قسمتی از دست و انگشتان مشت شدهاش با نمایی از ناخنهای كشیده و پسرانه جلوی صورتش، توی تصویر بهجا مانده. پشت پلكهای امیرعلی پف دارد، بینیاش نسبتا پهن و چشمها درشت است. قد متوسط و هیكلی نسبتا درشت دارد. پیراهن قرمز به تن كرده و كولهاش را هم همچنان كه روی صندلی است از پشتش جدا نمیكند. نمیتوان از او عكسی برای چاپ كردن در روزنامه برداشت؛ یك عكس از یك كودك بیدفاع افغانستانی كه هر روز وحشت رد مرز شدن را از سر میگذراند، برای او دردسر ایجاد میكند. قانون و منطق یك چیز است، قیل و قال كودكی چیز دیگر...
لحظه اول كه پایین پلههای حیاط مدرسه، كنار دیوارهای آبی رنگ دیدمش، داشت با مشاور مدرسه از برادر بزرگترش میگفت كه تصادف كرده. دستش را روی چشم راستش گرفته بود و با حركت دادن آن، اندازه كبودی و تورم چشم امیر محمد را نشان میداد.
«امیرعلی» ۱۲ سال دارد و در اوج نوجوانی مانند جوانی ۲۰ ساله از زندگی و وطن سخن میگوید. صبحها مدرسه میرود و عصرها از پیروزی و شهدا تا نیاوران و اقدسیه جوراب میفروشد. وقتی با هم وارد كلاس كوچك كاج شدیم، درباره نقاشیهای روی برد اتاق، صحبت كردیم. گفت كه نقاشی را دوست ندارد و معتقد بود؛ فقط دخترها نقاشی میكشند. چند باری بیشتر نقاشی نكشیده و همان چند بار هم تصویر نقش یك تاكسی زرد را روی كاغذ آورده. میگوید؛ دوست دارد در آینده یك ماشین اختراع كند كه بتواند پرواز كند.
بعد در مكثی كوتاه، چشمهایش را تنگ و دوباره گشاد میكند، صدا را از گلو بیرون میاندازد و خیلی شمرده میگوید؛ البته فكر میكنم چنین ماشینی تا الان اختراع شده. گفتم؛ هیچوقت دوست نداشتی به افغانستان برگردی؟ پاسخ داد؛ والا اختلاف چندانی بین انسانها نمیبینم. من میگویم همه از هر خاكی كه باشند، انسان هستند. گفتم؛ اگر غول چراغ جادو بودم چه آرزویی میكردی تا برآورده كنم؟ گفت؛ اگر آرزویی به دست آوردنی داشته باشم، خودم به دستش میآورم. امیرعلی انگار پدر برادر بزرگترش بود كه از غصهاش برای او میگفت كه درس نخوانده و معلوم نیست در زندگی چه میخواهد.
دو برادر بزرگتر از خود دارد و دو خواهر كوچكتر. پدر و مادرش ۲۵ سال پیش از افغانستان به ایران آمدهاند و در این سالها یا در تهران و كرج یا در بوشهر زندگی كردهاند. «اعتماد» به مناسبت روز جهانی كودك با این كودك كار به گفتوگو نشسته كه در ادامه میخوانید. متن به علت حفظ لحن كودك به صورت محاوره تنظیم شده است.
امیرعلی! به نظرت ۱۲ سالگی چطوریه؟
اینطور كه درس میخوانم و در خانه تمرین میكنم. مامانم خیلی سخت نمیگیره، اینقدردرسم خوبه كه میرم جلو تلویزیون و فیلم نگاه میكنم. داداش بزرگم درسش خیلی ضعیفه در حد كلاس اول. ما قبلا بوشهر بودیم، به خاطر داداشم به تهران آمدیم همش میگفت میخوام برم تهران. خانم، من یه جورایی هم داداش بزرگ و هم داداش كوچك هستم یعنی از یك طرف داداش بزرگ دو تا خواهرهای كوچكم و از طرف دیگه داداش كوچك دو تا داداش بزرگام. (غشغش میخندد) یه جورایی وسطاشم. حواسم به برادرم هست مخصوصا در این شرایط كه تا كلاس چهارم بیشتر مدرسه نرفت. اون یكی داداش بزرگم هم از ۷ سالگی درس میخوند اما چون خیلی نتونسته روی درس خوندش تمركز كنه، نمیتونه اندازه یك كلاس اولی بخونه. پدرم میگه؛ مجبور بود داداشم رو با خودش سر كار ببره. بابام یك بساط كوچك داشت و برادرم در كار خیلی فرز بود، اما در درس خواندن نه. بساط پدرم هم البته به خاطر شهرداری جمع شد، بعدم داداشم گچكاری بلد بود، مدتی گچكاری رفت بعد دیگه اونجا هم نرفت. نمیدونم كلا چرا اینطوریه، یكبار فاز نجاری بر میداره یكبار دستفروشی و یكبار نمیدونم چی؟ خودش هم نمیدونه.
خودت چه كار میكنی؟
سمت پیروزی دستفروشی میكنم و جوراب میفروشم.
یعنی روزت چطور تقسیمبندی میشه؟
مشقهام رو كه سریع در خانه مینویسم؛ دو دقیقهای. از مدرسه كه میرسم شروع میكنم و درس میخونم تا ساعت ۴ و ۵. بابام میگه؛ اگه میخوای استراحت كن بعد برو، كار خودته. من نه در آن دخالتی میكنم و نه چیزی میگویم. من هم بعد از تمام شدن درسم برای كار میروم. ما در خانه داییام در پیروزی زندگی میكنیم. (با حركات دست توضیح میدهد) ببین این میدان شهداست، یك خیابان اینطوری به سمت امام حسین. خیابان امام حسین یه طرفه است پس تا آخر به سمت پایین میروید. این هم اتوبان امام علی، اتوبان امام علی را كه رد میكنید در خیابان پیروزی میافتید و بعد میروید سمت شهید كلاهدوز.
همه جای تهران رو بلدی؟
خیلی جاها را بلدم. نیاوران، اقدسیه، منیریه.
بالای شهر چه فرقی با پایین شهر داره؟
بالای شهر هم میتوانیم كار كنیم اما دیر به خانه میرسیم. پدرم هم همیشه میگه؛ اگه هزار تومن هم كار نكردی فقط دیر نیا به خونه. میگه كنار دست خودم بشین، روزی 4۰-3۰ هزار تومن بهت میدم، برو خرج كن و فقط بغل دست خودم باش. یك فرق دیگه بالای شهر اینه كه خلوته و آدم هم كمتره. بعضیها اصلا نمیتوانند آنجا كار كنند. من كه همه جایش بلدم و راحت كار میكنم. چند تا فامیل داریم كه آنجا كار میكنند با كارهایشان اعصاب من خرد میشود. یكی از این فامیلها اسمش ممده. بعضی وقتها در نیاوران به مغازهها میرود، فحش میدهد و درمیرود. تمام محله را آباد كرده. میترسیم از اینكه ما را به جای او بگیرند.
خب چرا كنار پدرت نمیشینی؟
نه بابا. من اصلا اهل نشستن و تو خونه موندن نیستم. آخه میدونید، پدرم میگه؛ تو این اوضاع اصلا از خونه بیرون نرو و بشین تو خونه.
مگه اوضاع چطوریه؟
میگه یه بار میگیرند و میبرندت، بدبخت میشیم.
برای چی؟
ما را میگیرن و میبرن رد مرز میكنن. رد مرز هم نكنن، میبرن و سر مرز رها میكنن. اونجا هم كه جنگه. كارت اقامت هم داریم اما با كارت هم باشی باز هم میگیرن و میبرن. چند تا از دوستان افغانستانی ما را گرفته بودند به آنها زنگ زده بودیم وسط بیابان بودند. یك دفعه از آن طرف صدا میآمد سرتون رو بگیرید پایین، بعد صدای رگبار اسلحه آمد، او هم قطع كرد. وسط جنگ نمیدونم چرا اصلا گوشی برده بود. (میخندد)
چه چیزی خوشحالت میكنه؟
هر چیزی كه در نظرم به اون خوب نگاه كنم، خوشحالم میكنه.
منظورت چیه؟ به چه چیزهایی دید خوبی داری؟
مدرسه، بیرون رفتن، كار كردن و فیلم نگاه كردن. آخرین فیلمی كه دیدم چینی بود؛ افسانه مروارید. جنگی منگی بود و كلا فیلم جنگی، منگی نگاه میكنم.
اهل بزن بزن هم هستی؟
والا اگر با من كاری نداشته باشند، نه. اما بدم میآید كسی به من توهین كند.
آخرین بار چه زمانی خوشحال شدی؟
تنها چیزی كه در این هفته خوشحالم كرد نفس كشیدن در بیرون از خانه بود. آخه در این هفته من را كلا در خانه حبس كرده بودند.
چرا؟
میگفتند؛ میگیرن و میبرندت، فلان میكنند ال و بل و جیمبل. انگار حبس ابد گرفته بودم و داخل خانه زندانی بودم. لحظههایی یواشكی بیرون میرفتم یعنی فرار میكردم. میرفتم تو خیابان بو میكشیدم و برمیگشتم خونه. انگار دنیا رو بهم داده بودن. میگفتم؛ ای خدااااا شكرت. مدرسه هم نیامده بودم و اتفاقا منتظر بودم كه مدرسه شروع بشه تا بیام مدرسه.
پدر و مادرت چه سالی به ایران آمدند؟
۲۵ سال پیش بعد از اینكه عروسی كردند. سن پدرم خیلی زیاد است، ۴۱ ساله شده.
۴۱ سال كه سن زیادی نیست.
بعضیها میگن آدم از ۴۰ سالگی به بالا پیر شده.
خودت فكر میكنی در ۴۰ سالگی چطور هستی؟
اگر تا ۴۰ سالگی به جایی رسیدم و چیزی شدم كه شدم اگر نشدم دیگه بدبخت شدم.
می خواهی چه كاره شوی؟
مهندس و كار طلا و دلار.
گفتی كه نقاشی نمیكنی. آخرین باری كه نقاشی كشیدی كی بود؟
اولینبار گند زدم به دیوار. (از ته دل میخندد) سر كار با پدرم رفته بودم كمك كنم اما خراب كردم و پدرم دوباره با ماله دیوار رو درست كرد.
منظورم نقاشی روی كاغذ بود؟
اصلا تو فاز و فضای نقاشی نیستم، ولی اولینبار یك ماشین تاكسی زرد كشیدم.
چه چیزی بیشتر ناراحتت میكنه؟
گاهی وقتها خوشحالم و گاهی اصلا حوصله ندارم. گاهی اتفاقات زندگی، انرژی آدم رو میگیره. راستش اصلا چیزی كه خوشم نیاد رو انجام نمیدم، ولی آخرین باری كه ناراحت شدم وقتی بود كه داداشم با موتور تصادف كرد، با ۱۰۰ تا سرعت توی گاردریل رفته بود بعد هم میگفت؛ ما پیچیدیم جاده نپیچید. من هم كه فهمیدم ناراحت شدم هر روز پدر و مادرم تا ۴ صبح میرفتند بیمارستان میماندند.
امیرعلی! تعریف تو از كودكی چیه؟
بچه بودن را خیلی دوست داشتم و دوست دارم دوباره بچه شوم. بچه هر كاری كه بخواد رو میتونه انجام بده.
الان فكر میكنی بزرگ شدی و دیگه بچه نیستی؟
اره. بچگیم رو یادم نمیاد. تنها چیزی كه یادمه اینه كه وقتی از خواب بیدار میشدم مامانم میگفت؛ ببعی بلند شو. تو كرج خونه داشتیم. یه جورایی ما در این چند سال، مدام بین تهران و كرج و بوشهر در حال رفت و آمد بودیم. بوشهر خیلی خوبه یه عالم دوست در بوشهر دارم.
الان كه فكر میكنی بزرگ شدی، چطور با بچهها رفتار میكنی؟
خیلی دوستانه.
فكر نمیكنی برای احساس بزرگ شدن، كمی زود باشه؟
نه.
با درآمدت چه میكنی؟
پولهایم را جمع میكنم. پدرم میگه؛ اگه توی صندوق فامیلی و قرعهكشی شركت كنی، پولت بیشتر میشه، حالا من نمیدونم كی در میاد، چون تا الان فقط یكبار ۶ میلیون تو بوشهر به نامم در آمده، بعد دیگه هیچی.
اگه غول چراغ جادو بیاد اینجا و بگه امیرعلی آرزو كن تا برآوردهاش كنم، چه آرزویی میكنی؟
از زندگیام راضیام و آرزو میكنم همیشه شاد باشیم.
آرزوی خاص دیگهای نداری؟
اگه آرزویی به دست آوردنی داشته باشم، خودم به دستش میارم. چرا آرزو كنم وقتی خودم میتونم به دستش بیارم.
این حرفها رو از كجا یاد گرفتی؟
از خودم. پدرم هم همیشه میگه؛ چیزی كه میتونی به دست بیاری رو به دست بیار اما اگه چیزی رو نمیتونی به دست بیاری آرزو كن.
هیچ چیزی نیست كه نتونی به دستش بیاری؟
چیزهایی كه من دوست دارم همه به دست آوردنی است.
مثلا؟
تا الان كه هیچ چیز به دست نیاوردم. حالا بزرگ شدم اگه به دست آوردم كه آوردم اگه نه كه هیچی. مثلا درباره كار، اینكه بتونم اختراع بزرگی انجام دهم كه خیلی آن را دوست دارم.
دوست داری چه چیزی اختراع كنی؟
اتومبیلی كه هم روی زمین راه بره هم روی هوا. (سكوت و مكث) اما این خیلی قدیمی شده و بیشتر دانشمندها اختراع كردند ولی دوست دارم هر چیزی كه به ذهنم میرسد را اختراع كنم.
وقتی مشكلی برات پیش میاد- مثلا پولت را گم كرده باشی- چه میكنی؟
تنها كاری كه میكنم اینه كه میرم خونه، به پدر و مادرم توضیح میدم اگه دعوام كردن، میگم ببخشید. اگه دعوام نكردن هم كه هیچی، میمونم خونه.
خودت ناراحت نمیشی؟
آیا باید برای اینكه یه قرون دوزارم گم شده، گریه كنم؟ پدرم همیشه میگه برای پول غصه نخور.
نظرت درباره افغانستان چیه؟ هیچوقت دوست نداشتی به اونجا بر گردی؟
والا من اختلاف چندانی بین انسانها نمیگذارم. میگم؛ انسانها انسان هستند از هر خاكی كه باشند. از لحاظ وطن هم كه باشد من زیادی وطنپرست نیستم.
كتاب هم میخونی؟
بله.
چه كتابهایی؟
درباره علم و دانش. آخرین كتابی كه خواندم درباره زمینشناسی، اعضای بدن انسان و چند تا چیز دیگه بود. برام خیلی جذابه درباره چیزی بدونم كه تا قبل، از اون چیزی نمیدونستم. یه نوع پیشرفته و درباره پیشرفت باید بدونم.
من را كه دیدی چه فكری كردی؟
با خودم فكر كردم؛ هیچی دیگه میخواد از من امتحان بگیره. (با خنده) گفتم؛ كیفم را بگیرم و فرار كنم. تلفن كه زنگ خورد خواهرم گفت؛ بدو شاید امتحان داشته باشی. گفتم؛ یا امام حسین و از خانه تا اینجا دویدم. ما اینجا كلاس سوم و چهارم و پنجم را با هم میخوانیم و همه درسهایم را هم دوست دارم.
آخر گفتوگو از او خواستم اگر میتواند قصهای برایم بگوید؛ فكر كرد اما هیچ قصهای به ذهنش نرسید. بعد هم از بازیهایش پرسیدم. بیشترین بازی كه دوست داشت آن را انجام دهد، فوتبال بود. میگفت حتی اگر كسی نباشد به تنهایی بازی میكند و توپ را به سمت دروازه و دروازهبان خیالی میاندازد. گفتم؛ بیا نان بیار كباب ببر بازی كنیم. بلد نبود. یكبار برایش توضیح دادم و بازی كردیم، میخندید و دستی كه نان شده بود را كباب میكرد. گفتوگوی با كودكي كه صبحها در مدرسه درس ميخواند و عصرها جوراب ميفروشد
«امیرعلی» ۱۲ سال دارد و در اوج نوجوانی مانند جوانی ۲۰ ساله از زندگی و وطن سخن میگوید. صبحها مدرسه میرود و عصرها از پیروزی و شهدا تا نیاوران و اقدسیه جوراب میفروشد.
روزنامه اعتماد: گفتم ژستی بگیر كه صورتت معلوم نباشد. دستش را مشت كرد و جلوی چشمهای روشنش گرفت و حالا فقط قسمتی از دست و انگشتان مشت شدهاش با نمایی از ناخنهای كشیده و پسرانه جلوی صورتش، توی تصویر بهجا مانده. پشت پلكهای امیرعلی پف دارد، بینیاش نسبتا پهن و چشمها درشت است. قد متوسط و هیكلی نسبتا درشت دارد. پیراهن قرمز به تن كرده و كولهاش را هم همچنان كه روی صندلی است از پشتش جدا نمیكند. نمیتوان از او عكسی برای چاپ كردن در روزنامه برداشت؛ یك عكس از یك كودك بیدفاع افغانستانی كه هر روز وحشت رد مرز شدن را از سر میگذراند، برای او دردسر ایجاد میكند. قانون و منطق یك چیز است، قیل و قال كودكی چیز دیگر...
لحظه اول كه پایین پلههای حیاط مدرسه، كنار دیوارهای آبی رنگ دیدمش، داشت با مشاور مدرسه از برادر بزرگترش میگفت كه تصادف كرده. دستش را روی چشم راستش گرفته بود و با حركت دادن آن، اندازه كبودی و تورم چشم امیر محمد را نشان میداد.
«امیرعلی» ۱۲ سال دارد و در اوج نوجوانی مانند جوانی ۲۰ ساله از زندگی و وطن سخن میگوید. صبحها مدرسه میرود و عصرها از پیروزی و شهدا تا نیاوران و اقدسیه جوراب میفروشد. وقتی با هم وارد كلاس كوچك كاج شدیم، درباره نقاشیهای روی برد اتاق، صحبت كردیم. گفت كه نقاشی را دوست ندارد و معتقد بود؛ فقط دخترها نقاشی میكشند. چند باری بیشتر نقاشی نكشیده و همان چند بار هم تصویر نقش یك تاكسی زرد را روی كاغذ آورده. میگوید؛ دوست دارد در آینده یك ماشین اختراع كند كه بتواند پرواز كند.
بعد در مكثی كوتاه، چشمهایش را تنگ و دوباره گشاد میكند، صدا را از گلو بیرون میاندازد و خیلی شمرده میگوید؛ البته فكر میكنم چنین ماشینی تا الان اختراع شده. گفتم؛ هیچوقت دوست نداشتی به افغانستان برگردی؟ پاسخ داد؛ والا اختلاف چندانی بین انسانها نمیبینم. من میگویم همه از هر خاكی كه باشند، انسان هستند. گفتم؛ اگر غول چراغ جادو بودم چه آرزویی میكردی تا برآورده كنم؟ گفت؛ اگر آرزویی به دست آوردنی داشته باشم، خودم به دستش میآورم. امیرعلی انگار پدر برادر بزرگترش بود كه از غصهاش برای او میگفت كه درس نخوانده و معلوم نیست در زندگی چه میخواهد.
دو برادر بزرگتر از خود دارد و دو خواهر كوچكتر. پدر و مادرش ۲۵ سال پیش از افغانستان به ایران آمدهاند و در این سالها یا در تهران و كرج یا در بوشهر زندگی كردهاند. «اعتماد» به مناسبت روز جهانی كودك با این كودك كار به گفتوگو نشسته كه در ادامه میخوانید. متن به علت حفظ لحن كودك به صورت محاوره تنظیم شده است.
امیرعلی! به نظرت ۱۲ سالگی چطوریه؟
اینطور كه درس میخوانم و در خانه تمرین میكنم. مامانم خیلی سخت نمیگیره، اینقدردرسم خوبه كه میرم جلو تلویزیون و فیلم نگاه میكنم. داداش بزرگم درسش خیلی ضعیفه در حد كلاس اول. ما قبلا بوشهر بودیم، به خاطر داداشم به تهران آمدیم همش میگفت میخوام برم تهران. خانم، من یه جورایی هم داداش بزرگ و هم داداش كوچك هستم یعنی از یك طرف داداش بزرگ دو تا خواهرهای كوچكم و از طرف دیگه داداش كوچك دو تا داداش بزرگام. (غشغش میخندد) یه جورایی وسطاشم. حواسم به برادرم هست مخصوصا در این شرایط كه تا كلاس چهارم بیشتر مدرسه نرفت. اون یكی داداش بزرگم هم از ۷ سالگی درس میخوند اما چون خیلی نتونسته روی درس خوندش تمركز كنه، نمیتونه اندازه یك كلاس اولی بخونه. پدرم میگه؛ مجبور بود داداشم رو با خودش سر كار ببره. بابام یك بساط كوچك داشت و برادرم در كار خیلی فرز بود، اما در درس خواندن نه. بساط پدرم هم البته به خاطر شهرداری جمع شد، بعدم داداشم گچكاری بلد بود، مدتی گچكاری رفت بعد دیگه اونجا هم نرفت. نمیدونم كلا چرا اینطوریه، یكبار فاز نجاری بر میداره یكبار دستفروشی و یكبار نمیدونم چی؟ خودش هم نمیدونه.
خودت چه كار میكنی؟
سمت پیروزی دستفروشی میكنم و جوراب میفروشم.
یعنی روزت چطور تقسیمبندی میشه؟
مشقهام رو كه سریع در خانه مینویسم؛ دو دقیقهای. از مدرسه كه میرسم شروع میكنم و درس میخونم تا ساعت ۴ و ۵. بابام میگه؛ اگه میخوای استراحت كن بعد برو، كار خودته. من نه در آن دخالتی میكنم و نه چیزی میگویم. من هم بعد از تمام شدن درسم برای كار میروم. ما در خانه داییام در پیروزی زندگی میكنیم. (با حركات دست توضیح میدهد) ببین این میدان شهداست، یك خیابان اینطوری به سمت امام حسین. خیابان امام حسین یه طرفه است پس تا آخر به سمت پایین میروید. این هم اتوبان امام علی، اتوبان امام علی را كه رد میكنید در خیابان پیروزی میافتید و بعد میروید سمت شهید كلاهدوز.
همه جای تهران رو بلدی؟
خیلی جاها را بلدم. نیاوران، اقدسیه، منیریه.
بالای شهر چه فرقی با پایین شهر داره؟
بالای شهر هم میتوانیم كار كنیم اما دیر به خانه میرسیم. پدرم هم همیشه میگه؛ اگه هزار تومن هم كار نكردی فقط دیر نیا به خونه. میگه كنار دست خودم بشین، روزی 4۰-3۰ هزار تومن بهت میدم، برو خرج كن و فقط بغل دست خودم باش. یك فرق دیگه بالای شهر اینه كه خلوته و آدم هم كمتره. بعضیها اصلا نمیتوانند آنجا كار كنند. من كه همه جایش بلدم و راحت كار میكنم. چند تا فامیل داریم كه آنجا كار میكنند با كارهایشان اعصاب من خرد میشود. یكی از این فامیلها اسمش ممده. بعضی وقتها در نیاوران به مغازهها میرود، فحش میدهد و درمیرود. تمام محله را آباد كرده. میترسیم از اینكه ما را به جای او بگیرند.
خب چرا كنار پدرت نمیشینی؟
نه بابا. من اصلا اهل نشستن و تو خونه موندن نیستم. آخه میدونید، پدرم میگه؛ تو این اوضاع اصلا از خونه بیرون نرو و بشین تو خونه.
مگه اوضاع چطوریه؟
میگه یه بار میگیرند و میبرندت، بدبخت میشیم.
برای چی؟
ما را میگیرن و میبرن رد مرز میكنن. رد مرز هم نكنن، میبرن و سر مرز رها میكنن. اونجا هم كه جنگه. كارت اقامت هم داریم اما با كارت هم باشی باز هم میگیرن و میبرن. چند تا از دوستان افغانستانی ما را گرفته بودند به آنها زنگ زده بودیم وسط بیابان بودند. یك دفعه از آن طرف صدا میآمد سرتون رو بگیرید پایین، بعد صدای رگبار اسلحه آمد، او هم قطع كرد. وسط جنگ نمیدونم چرا اصلا گوشی برده بود. (میخندد)
چه چیزی خوشحالت میكنه؟
هر چیزی كه در نظرم به اون خوب نگاه كنم، خوشحالم میكنه.
منظورت چیه؟ به چه چیزهایی دید خوبی داری؟
مدرسه، بیرون رفتن، كار كردن و فیلم نگاه كردن. آخرین فیلمی كه دیدم چینی بود؛ افسانه مروارید. جنگی منگی بود و كلا فیلم جنگی، منگی نگاه میكنم.
اهل بزن بزن هم هستی؟
والا اگر با من كاری نداشته باشند، نه. اما بدم میآید كسی به من توهین كند.
آخرین بار چه زمانی خوشحال شدی؟
تنها چیزی كه در این هفته خوشحالم كرد نفس كشیدن در بیرون از خانه بود. آخه در این هفته من را كلا در خانه حبس كرده بودند.
چرا؟
میگفتند؛ میگیرن و میبرندت، فلان میكنند ال و بل و جیمبل. انگار حبس ابد گرفته بودم و داخل خانه زندانی بودم. لحظههایی یواشكی بیرون میرفتم یعنی فرار میكردم. میرفتم تو خیابان بو میكشیدم و برمیگشتم خونه. انگار دنیا رو بهم داده بودن. میگفتم؛ ای خدااااا شكرت. مدرسه هم نیامده بودم و اتفاقا منتظر بودم كه مدرسه شروع بشه تا بیام مدرسه.
پدر و مادرت چه سالی به ایران آمدند؟
۲۵ سال پیش بعد از اینكه عروسی كردند. سن پدرم خیلی زیاد است، ۴۱ ساله شده.
۴۱ سال كه سن زیادی نیست.
بعضیها میگن آدم از ۴۰ سالگی به بالا پیر شده.
خودت فكر میكنی در ۴۰ سالگی چطور هستی؟
اگر تا ۴۰ سالگی به جایی رسیدم و چیزی شدم كه شدم اگر نشدم دیگه بدبخت شدم.
می خواهی چه كاره شوی؟
مهندس و كار طلا و دلار.
گفتی كه نقاشی نمیكنی. آخرین باری كه نقاشی كشیدی كی بود؟
اولینبار گند زدم به دیوار. (از ته دل میخندد) سر كار با پدرم رفته بودم كمك كنم اما خراب كردم و پدرم دوباره با ماله دیوار رو درست كرد.
منظورم نقاشی روی كاغذ بود؟
اصلا تو فاز و فضای نقاشی نیستم، ولی اولینبار یك ماشین تاكسی زرد كشیدم.
چه چیزی بیشتر ناراحتت میكنه؟
گاهی وقتها خوشحالم و گاهی اصلا حوصله ندارم. گاهی اتفاقات زندگی، انرژی آدم رو میگیره. راستش اصلا چیزی كه خوشم نیاد رو انجام نمیدم، ولی آخرین باری كه ناراحت شدم وقتی بود كه داداشم با موتور تصادف كرد، با ۱۰۰ تا سرعت توی گاردریل رفته بود بعد هم میگفت؛ ما پیچیدیم جاده نپیچید. من هم كه فهمیدم ناراحت شدم هر روز پدر و مادرم تا ۴ صبح میرفتند بیمارستان میماندند.
امیرعلی! تعریف تو از كودكی چیه؟
بچه بودن را خیلی دوست داشتم و دوست دارم دوباره بچه شوم. بچه هر كاری كه بخواد رو میتونه انجام بده.
الان فكر میكنی بزرگ شدی و دیگه بچه نیستی؟
اره. بچگیم رو یادم نمیاد. تنها چیزی كه یادمه اینه كه وقتی از خواب بیدار میشدم مامانم میگفت؛ ببعی بلند شو. تو كرج خونه داشتیم. یه جورایی ما در این چند سال، مدام بین تهران و كرج و بوشهر در حال رفت و آمد بودیم. بوشهر خیلی خوبه یه عالم دوست در بوشهر دارم.
الان كه فكر میكنی بزرگ شدی، چطور با بچهها رفتار میكنی؟
خیلی دوستانه.
فكر نمیكنی برای احساس بزرگ شدن، كمی زود باشه؟
نه.
با درآمدت چه میكنی؟
پولهایم را جمع میكنم. پدرم میگه؛ اگه توی صندوق فامیلی و قرعهكشی شركت كنی، پولت بیشتر میشه، حالا من نمیدونم كی در میاد، چون تا الان فقط یكبار ۶ میلیون تو بوشهر به نامم در آمده، بعد دیگه هیچی.
اگه غول چراغ جادو بیاد اینجا و بگه امیرعلی آرزو كن تا برآوردهاش كنم، چه آرزویی میكنی؟
از زندگیام راضیام و آرزو میكنم همیشه شاد باشیم.
آرزوی خاص دیگهای نداری؟
اگه آرزویی به دست آوردنی داشته باشم، خودم به دستش میارم. چرا آرزو كنم وقتی خودم میتونم به دستش بیارم.
این حرفها رو از كجا یاد گرفتی؟
از خودم. پدرم هم همیشه میگه؛ چیزی كه میتونی به دست بیاری رو به دست بیار اما اگه چیزی رو نمیتونی به دست بیاری آرزو كن.
هیچ چیزی نیست كه نتونی به دستش بیاری؟
چیزهایی كه من دوست دارم همه به دست آوردنی است.
مثلا؟
تا الان كه هیچ چیز به دست نیاوردم. حالا بزرگ شدم اگه به دست آوردم كه آوردم اگه نه كه هیچی. مثلا درباره كار، اینكه بتونم اختراع بزرگی انجام دهم كه خیلی آن را دوست دارم.
دوست داری چه چیزی اختراع كنی؟
اتومبیلی كه هم روی زمین راه بره هم روی هوا. (سكوت و مكث) اما این خیلی قدیمی شده و بیشتر دانشمندها اختراع كردند ولی دوست دارم هر چیزی كه به ذهنم میرسد را اختراع كنم.
وقتی مشكلی برات پیش میاد- مثلا پولت را گم كرده باشی- چه میكنی؟
تنها كاری كه میكنم اینه كه میرم خونه، به پدر و مادرم توضیح میدم اگه دعوام كردن، میگم ببخشید. اگه دعوام نكردن هم كه هیچی، میمونم خونه.
خودت ناراحت نمیشی؟
آیا باید برای اینكه یه قرون دوزارم گم شده، گریه كنم؟ پدرم همیشه میگه برای پول غصه نخور.
نظرت درباره افغانستان چیه؟ هیچوقت دوست نداشتی به اونجا بر گردی؟
والا من اختلاف چندانی بین انسانها نمیگذارم. میگم؛ انسانها انسان هستند از هر خاكی كه باشند. از لحاظ وطن هم كه باشد من زیادی وطنپرست نیستم.
كتاب هم میخونی؟
بله.
چه كتابهایی؟
درباره علم و دانش. آخرین كتابی كه خواندم درباره زمینشناسی، اعضای بدن انسان و چند تا چیز دیگه بود. برام خیلی جذابه درباره چیزی بدونم كه تا قبل، از اون چیزی نمیدونستم. یه نوع پیشرفته و درباره پیشرفت باید بدونم.
من را كه دیدی چه فكری كردی؟
با خودم فكر كردم؛ هیچی دیگه میخواد از من امتحان بگیره. (با خنده) گفتم؛ كیفم را بگیرم و فرار كنم. تلفن كه زنگ خورد خواهرم گفت؛ بدو شاید امتحان داشته باشی. گفتم؛ یا امام حسین و از خانه تا اینجا دویدم. ما اینجا كلاس سوم و چهارم و پنجم را با هم میخوانیم و همه درسهایم را هم دوست دارم.
آخر گفتوگو از او خواستم اگر میتواند قصهای برایم بگوید؛ فكر كرد اما هیچ قصهای به ذهنش نرسید. بعد هم از بازیهایش پرسیدم. بیشترین بازی كه دوست داشت آن را انجام دهد، فوتبال بود. میگفت حتی اگر كسی نباشد به تنهایی بازی میكند و توپ را به سمت دروازه و دروازهبان خیالی میاندازد. گفتم؛ بیا نان بیار كباب ببر بازی كنیم. بلد نبود. یكبار برایش توضیح دادم و بازی كردیم، میخندید و دستی كه نان شده بود را كباب میكرد.
🔗 لینک کوتاه:



💬 دیدگاهها (0)
نظر خود را بنویسید